تبليغاتX
در هم و برهم - کوتاه
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

هر چه می گفت به خرجش نمی رفت . اصلا انگار زبان هم را نمی فهمیدند . از اولین روزی که با هم ازدواج کرده بودند ، نه زنش زبان او را می فهمید و نه او چیزی به خرجش می رفت . یک کامیون بزرگ  جلویشان بود و راهشان را بسته بود. دسته چراغ را کشید و نور بالا داد. خیلی سریع تر از آنکه فکر کند ، کامیون کشید کنار. آرام از بغلش رد شد و به نشان تشکر دو بوق کوتاه زد. جلو که زد ،  راننده کامیون نور بالا داد. او هم راهنما را اول به راست و بعد به چپ زد. در تاریکی شب ماشینهای جاده همینطور با هم حرف می زدند.

صدای زنش بالاتر می رفت. آنها اصلا زبان همدیگر را نمی فهمیدند.    

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت توسط حامد امامی| |