شعر و داستان کوتاه
مانند هر روز می ایستم و به دور دست خیره می مانم. مینی بوس از آخرین نقطه ی جاده ظاهر می شود . آرام در پیچ های آن تاب می خورد و ازتپه پایین می آید و به من نزدیک می شود. دوباره فکر کردم از مینی بوس که پیاده شود نگاهی به اطرافش می اندازد و یکراست می آید سمت من. در همان نگاه اول از لابه لای چین و چروک صورتش و گرد پیری که بر موهایش نشسته ، می شناسمش. ساک دستی اش را در دستهایش جابه جا می کند و می پرسد اینجا کجاست ؟ چیزی نمی گویم و سرم را می اندازم پایین. همیشه از این لحظه می ترسیدم . آقا ببخشید ، اینجا کجاست ؟ زیر چشمی که نگاهش می کنم با عکسش تفاوت زیادی ندارد ولی هنوز ته چهره اش دست نخورده مانده است. سرم را که بالا می گیرم ، قطره ای کنج چشمش جمع می شود. انگار که مرا شناخته باشد، ساکش را رها می کند و آرام آغوشش را باز می کند. در آغوشش جای می گیرم. گرمای آغوش مادر را دارد. مینی بوس هنوز پیچ می خورد و نزدیک می شود. دستی به موهایم می کشم و لباسم را مرتب می کنم...انگشت سبابه ی دست راستم را به شست چپم و انگشت سبابه ی دست چپم را به شست دست راستم می چسبانم و قابی درست می کنم تا درست بگیرم جلوی آن یکی چشمم که هنوز نبسته امش. درون قاب ،مینی بوس در جاده پیچ می خورد و نزدیک می شود.سرما کمی قاب را می لرزاند. آنقدر که گاهی درخت کاج را می بینم و گاهی نمی بینم. مینی بوس نزدیکم می ایستد و با صدای ترمز دستی اش در باز می شود و همه یک به یک پیاده می شوند. قاب عجیب تکان می خورد. آخرین نفر هم پیاده می شود و از کادر خارج می شود. دستهایم را باز می کنم تا مطمئن شوم او نیامده است. مطمئن می شوم که امروز هم او نیامده است. دستهای بی حسم را داخل جیبم که می کنم سرما به ران پایم می رسد. تصاویر بیرون کادر را دوست ندارم. فردا زودتر می آیم سر جاده ...
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت
توسط حامد امامی| |


