تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

صدای سوت خمپاره که کشیده شد تا سرخی خورشید در آنسوی شهر، پیرمرد قطره عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و صدایش را برد بالا : به جای ضجه و زاری بلند شید کمک کنید. شب شد بابا جان. اگه این ها رو  امروز خاک نکنید بو می گیرن ها

جوان ها که آستین بالا زدند همه ی جنازه ها تا شب رفتند زیر خاک . فردا غروب پیرمرد کنار بیلش خوابیده بود روی زمین. جوانها و بقیه هم تا چشم کار می کرد زیر پارچه های سفید ردیف خوابیده بودند . صدای سوت خمپاره کش  آمد. صدای بولدوزر بلند تر شد. صدای خمپاره افتاد . صدای ضجه ی زنها می رفت تا آن سوی دیوار فروریخته قبرستان...   

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت توسط حامد امامی| |

 

پشت تمام قابهای این اتاق

یک مرد

زانو در بغل گرفته

و گونه اش ، سرخ ، تر می شود

پشت این قاب ها

دیوار ورم کرده

و میخ ،

تا آهن ،

تا بتون

تا استخوان ...

 

لیوان چای را سر می کشم

بی قند ، داغ ، تب دار

تقویم روی دیوار

هنوز روی خرمشهر مانده است

روی دستهایی که به آسمان است

روی « ... خدا ازاد کرد»

روی خرداد ! ...

و آن سو

ایران بر تخت جمشید ماسیده است

و پشت شیشه ای لک دار

ستون به ستون

و پله به پله

از خورشید پایین می آید

تا کلید شب خواب

و آن سوتر

و ان یکاد

با نستعلیقی شکسته تر

در سیاهی پیچک ها تاب می خورد

می چرخد

می پیچد

اتاق دور سرم

و طعم آشپزخانه در اتاق

و تلخی در گلویم

و استکان لب پر می شود

و مرغابی های زیر ساعت

در بوی پیاز داغ

تا کنار پنجره پرواز می کنند

لبخند پیرمرد باز می شود

پشت شیشه ای مواج

پایین تر از کلماتی پرزدار

در قاب چوبی موریانه خورده ...

 

پشت این دیوار ، دیوار است

پشت آن دیوار ، دیوار

پشت دیوار، دیوار

دیوار

دیوار ...

و پشت تمام قابهای این سوی دیوار

یک مرد

زانو در بغل

پیشانی اش شکسته تر می شود

تقویم اما ورق نمی خورد

استکان دوباره پر می شود...

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت توسط حامد امامی| |