تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

صبح که پدرهایمان سر کار می رفتند بوسه ای بر پیشانی هایمان روانه می کردند. بعد از آن ، همه دیگر به راحتی احساسش می کردیم. آرام می آمد پایین و با نوک پنجه های پایش عرض پشت بام خانه ما را طی می کرد. از خانه ما تا خانه محمد. از خانه محمد تا خانه مهدی. از خانه مهدی تا خانه حسین. از آنجا آرام آرام همه خانه های شهر را زیر قدمهایش می گرفت. حالا سالهاست که آسمان شهر ابری است و خورشید بر سقف خانه هایمان راه نمی رود. و پدرانمان هنوز از سر کار بر نگشته اند. سالهاست که خانه ما ، خانه محمد ، خانه مهدی ، خانه حسین و خانه همه ی مردم شهر در سایه ای ابدی فرو رفته است. سمت خورشید فراموشمان شده است...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت توسط حامد امامی| |