تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

پلنگ ازصخره ها گذشت وخود را کشان کشان به قله کوه رساند.ردی ازخون از دامنه تا قله ،روی سنگها جامانده بود.روی قله ایستاد.نگاهش را به سختی به سمت آسمان کشید.ماه،کامل بود.گردوروشن،نزدیک و گرم.به او لبخند می زد.پلنگ اما بغضی داشت که می خواست رهایش کند.برلبه پرتگاهی ایستاد.پوزه اش را به سمت قرص ماه کشید.چشمهایش را بست.بوی باروت هنوزدر فضا مانده بود.قدم پیش گذاشت وبه سمت ماه خودش را پرتاب کرد.

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت توسط حامد امامی| |