تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

هر چه می گفت به خرجش نمی رفت . اصلا انگار زبان هم را نمی فهمیدند . از اولین روزی که با هم ازدواج کرده بودند ، نه زنش زبان او را می فهمید و نه او چیزی به خرجش می رفت . یک کامیون بزرگ  جلویشان بود و راهشان را بسته بود. دسته چراغ را کشید و نور بالا داد. خیلی سریع تر از آنکه فکر کند ، کامیون کشید کنار. آرام از بغلش رد شد و به نشان تشکر دو بوق کوتاه زد. جلو که زد ،  راننده کامیون نور بالا داد. او هم راهنما را اول به راست و بعد به چپ زد. در تاریکی شب ماشینهای جاده همینطور با هم حرف می زدند.

صدای زنش بالاتر می رفت. آنها اصلا زبان همدیگر را نمی فهمیدند.    

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت توسط حامد امامی| |

 

یک سال دیگر را دور هم تحویل می کنیم

 

عیدتان مبارک

 

نشسته بود. ساکت و سنگین. درست همینجا که تو نشسته ای. روی صندلی. جلوی کامپیوتر. من پای تلویزیون بودم. هی نگاه به ساعتم می کردم. داشت سال تحویل می شد. به من نگاه نمی کرد. می گفتم: بس کن دیگه بیا پای هفت سین. الان تحویل می شه ها ، اون وقت تا اخر سال پای کامپیوتری. سر تکان داد. یعنی الان می آم. چیک چیک ماوس با تیک تیک ساعت قاطی شده بود که ماهی داخل تنگ چرخی زد و سیب از این رو به آن رو شد. بلند شدم. آمدم همینجا بالای سرش ایستادم. گفتم: عیدت مبارک . سرش را تکان داد، یعنی سال نو مبارک. دیدم دارد در گوگل دنبال تصویر نوروز می گردد. یک ستاره هشت پر پیدا  کرده بود که یک پرنده گوشه اش داشت آواز سر می داد. آورد گذاشت این بالا و زیرش نوشت، "یک سال دیگر را دور هم تحویل می کنیم، عیدتان مبارک" سری تکان داد، یعنی خوبه؟ شانه اش را فشردم. یعنی: عالیه... 

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت توسط حامد امامی| |