تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

قدمهایم را تند کردم. او هم حرکتش را تندتر کرد. سرش را به عقب چرخاند و وقتی دید دارم به او می رسم ، ردپایش را روی سنگفرش پیاده رو جا گذاشت و پرواز کرد.

آن دیگری از روبرو می­آمد و سیگاری بر لب داشت. به چند قدمی من که رسید نگاهش به من افتاد کفشهایش را درآورد و پرواز کرد.

آن یکی را می شناختم. پشت پارکومتر سبزی خرد کن می فروخت. تا مرا دید بساطش را جمع کرد و پا به فرار گذاشت. دنبالش رفتم. چیزی نمانده بود که بگیرمش. پاهایش را روی پیاده رو جا گذاشت و پرواز کرد.

آن دختر اما از من نترسید، و لبخندی در ذهنم به یادگار گذاشت. او هم تا فهمید که دوستش دارم در  انتهای سنگفرش پیاده رو قلبی را جا گذاشت و پرواز کرد.

 امروز قصد کرده ام قناری ام را از قفس آزاد کنم. می خواهم در پیاده رویی که رد شانه های مردم را بر دیوار سیمانی آن می شناسم قدم بزنم. می خواهم در لابه لای انبوه رد پاها کفشها و پاهای جامانده به دنبال چیزی بگردم که نمی شناسمش تا شاید در انتهای سنگفرش آنجا که قبلی جا مانده تصوراتم را جا بگذارم و پرواز کنم.

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت توسط حامد امامی| |

 

پس نوازی کبوترهای حرم

(داستان جشنواره ملی کبوتر حرم)

آنقدر سرش را دور خودش چرخانده بود و تار تنیده بود، که احساس می کرد به هر جای پیله، قسمتی از وجودش را چسبانده است.دقایقی می شد که با سر به دیواره پیله می کوبید. این تنها راه فرار از تنهایی بود که به طور غریزی دچار آن شده بود. کمی به تاریکی و بوی بد داخل پیله عادت کرده بود، ولی می دانید که ، پروانه ها به زیبایی و بوی خوش بیشتر از هر چیز دیگر علاقه دارند. گاهی هم ترسی به سراغش می آمد که می خواست بندهای تنش را از هم باز کند.

حاج مصیب پله ها را برعکس همیشه تک تک بالا آمد و گویا رمق دو تا یکی کردن نداشت. در بالکن را باز کرد. اولین نفری بود که وارد می شد. همیشه همینطور بود. «پس نوازها» از پشت سر می آمدند. ساعتش را دستش کرد. همینطور که آستینهای بالا زده اش را پائین می داد ، با گوشه ی آنها ابروهای خیسش را خشک می کرد.

بوی گند پوستی که انداخته بود و حالا به صورت توده ای گندیده در کنارش بود، آزارش می داد. گودی بالای پیله ، ضعیف و ضعیف تر می شد. تا به جایی رسید که تنها چند تار نامنظم بین او و رهایی فاصله مانده بود و این را با هر ضربه ای که فرود می آورد ، حس می کرد. در بین پروانه ها اعتقاد بر این است : هر پروانه ای که در روشنایی روز از پیله بیرون بیاید بالهایش مانند عکسی که نور شدید خورده، سفید سفید می شود، ولی اگر پروانه تازه متولد شده ، شب از پیله در بیاید ، تاریکی رنگ بالهای او را حفظ می کند و صبح اولین روز زندگی اش، درخشندگی خیره کننده پرهای رنگی او، در زیر نور آفتاب، همه را مجذوب می کند. و حالا مطمئن بود که او پروانه ای متولد شب است.

بقیه هم وارد بالکن شدند. حاج مصیب با یک دست سگگ کمربندش را گرفت و کشید جلو و با دست دیگر پیراهنش را فرو کرد توی شلوارش. رسول همینطور به حاجی پیله کرده بود: 

- حاجی دست بردار. اینجوری عزت و احترامت بیشتر سرجاشه. حتما باید...

- اینقد واسه من لاطائلات نباف. تو یه وجب بچه نمی خواد واسه من تکلیف روشن کنی. مرتضی بپا اون لا مصبو دیگه .

-  آخه حاجی نقاره ها و کرنا های حرمو پشت قباله ات که ننوشتن. به قول خودت 35 ساله داری نفس به نفس آقا می دی. بَسِت نیست؟ پس جوونترا باید برن بمیرن دیگه!

- استغفرا... این همه نقاره چی مو سفید کرده ، عدل آمده تورشو پهن کرده روی من. هر چی می گی بگو رسول ، من نذر کردم تا تو حنجره ام صدایی و تو حلقم نفسی می چرخه ، کرنا امام رو زمین نذارم. اون دستمالو بده.

- ای بابا ، نذر دارم ، نذر دارم... کله تو هم خشکه حاجی آ... حتما باید یه نامه محترمانه بدن دستت و با زبون بی زبونی اخراجت کنن؟

- دست بردار جوون ... جون آقات دست بردار. همه چی دست خودشه. یا نذرم رو ادا می کنه یا اخراجم می کنه. حالا هم اگه زیادی شاپرامو دست کاری کنی از همین بالا ... لا اله الا ا... بگیر بشین رسول.

- حاجی من واسه خودت می گم. ناسلامتی شص هفتاد سالته. حاجی من مثل آقام تو رو دوست دارم. برو جلوی آئینه غبغبتو نگاه کن. اینقد باد انداختی توش که مث خیک ماست شده.

- بغض نا حق یا باد حرومی که ننداختم توش . یه عمر نوکری آقا رو کردم. بازم می کنم. شما جوونایید که همیشه همین اول کار تلنگتون در میره. ببین چه جوری یه مشت سنگریزه ریختی تو قابلمه داری وقت تلف می کنی ها! ...

 تارهای چسبناک تمام بدنش و حتی شاخکهای نازکش را نوچ کرده بودند. آخرین تار را با بیرون زدگی چکش مانند بین چشمهایش ، پاره کرد. هوایی تازه سطح خیس بدنش را نوازش داد. وجودش را از هوای تازه پر کرد. بوی دنیای بیرون خیلی بهتر بود. بوی عطری که از دور به مشامش می رسید ، شامه اش را نوازش می داد اما هنوز از بوی رطوبت و پوست گندیده به طور کامل خلاص نشده بود. دنیایی که در آن بود با دنیای زمان کرم بودنش خیلی تفاوت داشت. از سوراخی که ایجاد کرده بود ،لولید و به زحمت هیکل سنگینش را به بیرون پیله کشاند.

حاج مصیب دست چپش رو انداخت پائین و شروع به چرخاندن مشت گره شده اش کرد. ساعتش که کمی پائین تر آمد ،مچ دستش را مقابل صورتش گرفت و بعد از اینکه سرش را کمی جلو و عقب کرد رو به بقیه گفت:

- یالاّ. بجنبید. داره غروب می شه. رسول کرنا ها رو بردار بیار ... احمد یه نمه اونورتر بکش دست و پاگیر نشی . آ ماشاء ا... . حاج محمد! اون دفعه یه ذره «دست دوم» رو تند رفتی. عجله نکن . زیر دم  آخر هر ردیف ، چوب اولی رو آروم بیار روی طبل.

با تلاش بسیار سعی کرد بالهایش را از بدن لزجش بکند و آنها را به دو سمت باز کند. آوندهای روی بالهایش کمی آسیب دیده بودند. باید کمی خشک تر می شد تا پرزهای روی بدنش بیرون بزنند که بتواند خود را از سطحی که به آن چسبیده بود، جدا کند.

- د بجنمب رسول ... دس برسون ، شب شد. مرتضی! «دست اول وآخر» دم «سلطان دین و عقبی ، علی بن موسی الرضا » رو گرفتم با بقیه جواب می دی : «امام رضا ، امام رضا»

رسول ناراضی و غرولند کنان کرنا ها را آورد.

- «عمله شکوه» ، عاشقان آقا امام رضا(ع) ،  نفستون گرم ، اجماعا صلوات ...  

پروانه در حال تلاش بود که یکباره، حرکتهای شدیدی شبیه زلزله در سطحی که روی آن بود احساس کرد. چون کمی خشک تر شده بود از سطح کنده شد . در هوا معلق ماند و به عمق تاریکی پرتاب شد. در همان حال بود که در گوشه ای از دنیای جدید ، نور خیره کننده ای ظاهر شد که او را تا حد کور شدن پیش برد.  مشکل اینجا بود که پلکی نداشت تا چشمهایش را ببندد و یا مردمکی که منقبض شود.

سردش شده بود و ترس به پرزهای بیرون زده روی شکمش چنگ می زد. با پاهایش به سطحی سخت چسبید تا تکان های شدید آسیبی به او نرساند. نور در حرکتی ریتمیک کم و زیاد می شد.

تکانها قطع شدند و پروانه توانست در آرامشی بازیافته بالهایش را اندکی باز و بسته کند.

همه در جای خود مستقر شدند و سر کرناها از فراز نرده های ایوان شرقی صحن بیرون آمد و همه به سمت گنبد ردیف شدند.

 خواست پرواز کند ، اما انگار فضا برای پرواز خیلی محدود بود و حاصل این تلاش تنها از دست دادن گوشه ای از بالش بود. با اینکه نور چندین برابر شده بود ، اما پروانه داشت به نور عادت می کرد. آخر می دانید؟ بر اساس همان غزیزه ای که اشاره شد، پروانه ها عاشق نور هستند. خواست به سمت نور برود اما تا خواست قدم از قدم بردارد ، برای یک لحظه همه چیز در هم پیچیده شد. او عو .. عو عو ...عو او عوو ... جریان شدید باد از سمتی به او حمله ور شد. او عو .. او عو ... او عو عو عو عو ووو ... مادرش گفته بود در مواقع طوفان ، در شکاف پوست درختها یا لابه لای خاشاک پای گلها یا در ترکهای بزرگ دیوارها پنهان شود. اما اینجا خبر از هیچکدام نبود. طوفان شدت گرفت. تا تا ق ... تاق تق تتق.. تق ... او عو عو .. تق تق. عو عو... خود را به دیواره چسباند. اما پاهای ظریفش توان مقاومت نداشتند. باد او را از جا کند و او را به سمت نور پرتاب کرد. باد بالهایش را دور بدنش لوله کرد و شاخکها را همچون نخی که طوماری را با آن می بندند، به دور اندامش گره زد. پروانه در طوفان «سلطان دین و عقبی ... » در نور غرق شد.

فضای حرم پر شد از نوای نقاره های آقا. آفتاب رنگ و رو رفته تر شده بود و صحن ها کم کم شلوغ تر می شدند. اطراف حوض ها پر بود از زواری که در حال وضو گرفتن بودند. 

پس نوازها کرناها را زمین گذاشتند و حاج مصیب «فریاد رس» را سرنوازی کرد و فرود آمد.

پروانه بال گشوده بود و در فضای صحن حرم جولان می داد و گویی صدای اذان مغرب به حرکتهای او فرم خاصی داده بود.

حاج مصیب در فراز و فرود موذن زاده روی چهارپایه ای کوچک نشسته بود و به نقطه ای خیره شده بود. کسی به جزء او در بالکن نمانده بود.حاجی مثل همیشه زیر لب نجوا می کرد. به او نزدیک که می شدید، صدای زوزه باد، وقتی از لای پنجره وارد می شود را می شنیدید. قپه ی وسطی کرنا را در یک دستش گرفته بود و با ناخن پشت انگشت وسطی دست دیگرش به لبه نقاره جلوی پایش می زد. سرش را به دیوار تکیه داده بود و به آرامی به اینور و آنور حرکت می داد. حرکت ملایم سر حاجی و صدای برخورد ناخن به نقاره ، کم کم ضرب آهنگ منظمی گرفت. تق تق . تق تق . حیّ علی خیر العمل ... حرفهای رسول در گوشش زنگ می زدند:

« اینجوری عزت و احترامت بیشتر سرجاشه. تق تق . تق تق . 35 ساله داری نفس به نفس آقا می دی. بَسِت نیست؟ تق تق . تق تق . نذر دارم ، نذر دارم... کله تو هم خشکه حاجی . تق تق حاجی من واسه خودت می گم. ناسلامتی شص هفتاد سالته. ت ت ق تق ق تقق ت...»

نفس عمیقی کشید و نگاهش را سرتا سر نقاره خانه چرخاند. حاجی مثل پروانه ای شده بود که آنقدر از بوی عطر گل گیج شده که دیگر نمی تواند پرواز کند. با این حال احساس سبکی می کرد.

اشک پهنای صورتش را خیس کرد. دیگر چیزی نمی توانست بگوید. پلکهای حاجی خیلی سنگین شده بودند و صدای نفسهایش را می شد از دو متری شنید. دیگر نجوایی نمی کرد..

روزهای بعد ، در نقاره خانه حرم، خبری از حاج مصیب نبود. کبوترهای حرم پیله هایی را به بالکن نقاره خانه آورده بودند و خادمها هم کرناها را درست بر روی پیله ها گذاشته بودند. بالاخره حاج مصیب بازنشسته شده بود و امام نذرش را ادا کرده بود. کم کم تعداد پروانه ها و کبوترهای حرم با هم برابری می کردند.      

 

 توضیح

 به نقاره زنها و کرنا زنهای حرم امام رضا (ع) عمله شکوه می گویند که یک نفر از آنها (کرنا زنها) سرنواز است که در قالب سه دست یا نوبت، با ساز سلام می دهد و ذکر می گوید و 4 نفر دیگر از کرنا زنها که به آنها پس نواز می گویند، جواب می دهند. و سپس طبلها یا همان نقاره ها جواب آنها را می دهند که هر کدام ذکر خاصی را می نوازند.  

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت توسط حامد امامی| |