شعر و داستان کوتاه
دیـــده ای طعـــم تـــلخ زنــبق ها ، حــــال پــــروانه را به هم بزند یا که جـــای تــــبسم اشـــکی ســـرد، آخــــر قصــه را رقم بزند؟ دیده ای اشک های یـــک مـــاهی ، جـــزر دریاچه را به مد بکشد یا که حتی کلاغ در ذهـنش ، نقشـــی از گنبــــد و حــــرم بزنـــد؟ دیده ای زخمهای بر جــگری ، مـــطلع ســـرخ یـــک غــــزل بـاشد این کــه ســازی درون یـــک سینه ، نت به نت پرده پرده غم بزند؟ شاید این را نـــدیده ای: شـــعری ، شــــاعرش را بــــه دار آویــزد بعــد از آن ســـرخوش از غـمی سنگین ، روی ابیات خود قدم بزند کاش می شد کمی جسارت داشت، رنگ شب را سفید و آبی کرد پیـش از آن کـه ستـــاره ای دلـــگیر، حــرفی از رفــــتن و عدم بزند حال من را ببین که دریـــابی ، عــاشقی پــشت مـــیله یعنــی چه شــــاید ایــن آخـــرین غـــزل امـــشب ، از زمین و زمان خطم بزند.
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت
توسط حامد امامی| |

