تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

دیـــده ای طعـــم تـــلخ زنــبق ها ، حــــال پــــروانه را به هم بزند

یا که جـــای تــــبسم اشـــکی ســـرد، آخــــر قصــه را رقم بزند؟

 

دیده ای اشک های یـــک مـــاهی ، جـــزر دریاچه را به مد بکشد

یا که حتی کلاغ در ذهـنش ، نقشـــی از گنبــــد و حــــرم بزنـــد؟

 

دیده ای زخمهای بر جــگری ، مـــطلع ســـرخ یـــک غــــزل بـاشد

این کــه ســازی درون یـــک سینه ، نت به نت پرده پرده غم بزند؟

 

شاید این را نـــدیده ای: شـــعری ، شــــاعرش را بــــه دار آویــزد

بعــد از آن ســـرخوش از غـمی سنگین ، روی ابیات خود قدم بزند

 

کاش می شد کمی جسارت داشت، رنگ شب را سفید و آبی کرد

پیـش از آن کـه ستـــاره ای دلـــگیر، حــرفی از رفــــتن و عدم بزند

 

حال من را ببین که دریـــابی ، عــاشقی پــشت مـــیله یعنــی چه

شــــاید ایــن آخـــرین غـــزل امـــشب ، از زمین و زمان خطم بزند.

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت توسط حامد امامی| |