شعر و داستان کوتاه
روبرو یه جوخه ی مرگ ، پشت سر دیوار سنگی این روزا افتاده آقا ، دست هر بچه تفنگی رد پنجه های پائیز ، مونده رو قلب درختا باغمون افتاده افسوس ، دست باغبون بنگی زنگ جنگه مونده ردّ ، ترکه و ترکش رو پاها دیگه تو مدرسه مون نیست ، اسم تفریح روی زنگی جنگ تن به تن همینه ، فصل شلیک یه بغضه اما افسوس که نمونده ، تو تفنگامون فشنگی ما شکستیم توی موجا ، اما درد اصلی اینه : بچه مون نداره از ما ، هیچ تصور قشنگی رد پنجه های پائیز ، مونده رو خاطره هامون روبرو یه جوخه ی مرگ ، پشت سر دیوار سنگی سلام به همه . یک غزل تقدیم به تویی که اینجایی: حالا که بند بند وجودم پر از غم است هر قدر هم که از تو هیاهو کنم، کم است تنهایی ام بدون نگاهت مکرر است نابودی ام اگر تو نباشی مسلم است در پشت خنده های من اشکی نهفته است در پشت هر بهشت ، یقینا جهنم است من را ببخش دست خودم نیست عاشقی این اقتضای طبع پریشان آدم است در قلب من همیشه نشان تو بوده است روی لبم همیشه «تو را دوست دارم» است
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت
توسط حامد امامی| |


