در هم و برهم
شعر و داستان کوتاه
کفش هایت را دست بگیر تا انتهای این پیاده رو با هم می دویم باز هم من کنار دیوار می دوم و تو کنار جدول . بگذار ناودان ها باران را بر سرم تف کنند بگذار دیوار سیمانی شانه ام را کمی بخراشد وقتی تو در کنارم باشی، عصای سفید هم نمی خواهم دیگر عینک های باران خورده ام را آفتاب نمی دهم تا انتهای سنگفرش چیزی نمانده است مهربان من اینجا پر از خاطرات کودکی هایمان است اینجا پر از پنجره هایی با شیشه های شکسته است بگذار درد خرده شیشه ها را با تو احساس کنم قول می دهم این آخرین باری باشد که تصورت می کنم ...
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت
توسط حامد امامی| |


