در هم و برهم
شعر و داستان کوتاه
وسعت عشق تـو در من غـزلی ساخته است مادرم، شور نگـاهت به دلم تــاخته اســت سرزمین دل مـن فـتح شــد از شــوکت تو پرچــم نـــام تو هـم بر سرم افراخته است بی گمان دسـت هـنرمــند خــداوند جهان بیشتـر از هــمـه عالــم به تو پرداخته است سن مـن قد چـروکی است که دردی سنگین روی پـیشانـی پر مــهر تــو انـداخته است باز کن دسـت خودت را کـه به آغوش کشی کودکی را کـه به جـز مـهر تو نشناخته است بال و پـر گـر چـه گشوده است ولی می ماند - سینه سرخی که دلش را به قفس باخته است- در تب آتش تــو قـافیه ام "آخــته" اسـت وسعت عشق تـــو در من غـزلی ساخته است
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت
توسط حامد امامی| |


