تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

پدر سیلی محکمی بر صورت پسر زد. بعد از آن تنها صدایی که در کلبه ی چوبی خارج دهکده به گوش می رسید، صدای گریه ی فریاد مانند پسر بود. در آن لحظات فکر می کرد که تنهاترین موجود روی زمین است. احساسی که پدر تا آن روز اجازه نداده بود وجود پسر را تسخیر کند. همانطور که با دو دست صورتش را محکم گرفته بود با سرعت از پله ها بالا رفت و درون اتاق خودش خزید. احساس می کرد که مجازات سنگینی را بابت ملاقات با بهترین دوستش متحمل شده است. فکر نمی کرد که پدر به جای رفتن به شهر ، در دهکده بماند تا کارهای عقب افتاده اش را انجام بدهد. در ششصد و چهل و دومین روز از عمر مترسک برای اولین بار طعم سیلی پدر را چشیده بود.

ساعتی بعد بر روی تخت خواب کوچکی که به پنجره زیر شیروانی مشرف بود، دراز کشیده ، تیرهای چوبی سقف را می شمرد. همه حواسش پیش او بود. مترسک با شلوار قهوه ای رنگ و رو رفته اش و گونی کنفی که تنها نیمی از بالا تنه اش را پوشش می داد، و رشته های بافته شده بوریا که با وزش باد به این سو و آن سو می رفتند و کلاه حصیری سوارخ شده اش ،تنها کسی بود که پسرک اوقاتی از روز را که باید تنها در خانه می ماند، با او سر می کرد. و اضطراب اینکه روزی پدر از رفتن او تا وسط مزرعه با خبر شود، وجودش را فرا می گرفت. نگاه پسرک به کوله پشتی کوچکی افتاد که پدر ساعتی قبل با عصبانیت به داخل اتاق پرت کرد و حالا گوشه اتاق جاخوش کرده بود. به این فکر می کرد که با چه اشتیاقی کوله را پر کرده بود و زیپش را به سختی بسته بود. گوشه ای از گرمکن ورزشی اش از کوله بیرون زده بود. می خواست برای مترسک لباس گرم ببرد تا زمستان را به راحتی سر کند. بر روی کلاه حصیری مترسک پر بود از فضله ی پرنده ها. و این دلیلی بود تا کلاه سایبان دارش را هم درون کوله بگذارد.  درد سیلی پدر هنوز بر صورتش مانده بود.

پدر نمی دانست که او چند روز به جای رفتن به مدرسه تا غروب در کنار مترسک مانده است و با هم خاله بازی کرده اند. پدر حتی از ملاقات هر روزه ی پسر با مترسک هم بی خبر بود. پسر دوست داشت، هر روز باید پاچه شلوار مترسک را بالا بکشد و خط های روی پای مترسک را  بشمرد. هر روز که از عمر مترسک می گذشت یک خط جدید هم اضافه می شد. پدرش به او یاد داده بود که چه طور خطهای روی تنه بریده درختان را بشمارد و سنشان را حدس بزند.

او باید هر جور شده مترسک را ببیند و لباسهایی که با سلیقه برایش جمع کرده بود، تنش کند.    تصمیم گرفت که صبح زود بیدار شود تا رفتن پدر را ببیند. با صدای به هم خوردن در کلبه از خواب پرید و به سرعت خودش را به پنجره رساند. پدربا ساک دستی کوچکی که در دست داشت، از خانه دور می شد. این همان ساک دستی بود که غروبها پدر وقتی می رسید ظرف غذای کوچکی را از درونش در می آورد و ساک را به کنج آشپزخانه پرتاب می کرد. پـدر از کـلبه دور می شد.حالا وقت رفتن بود. بند کوله پشتی خاکستری گوشه اتاق دستهای پسر را می طلبید. باد از لای درز پنجره زوزه کشان وارد فضای خانه می شد.پسر احساس می کرد که مترسک او را صدا می کند. نگاهی به عکس مادرش انداخت که لبخندی شیرین بر لب داشت.احساس رضایت را از چهره مادر می خواند. دلتنگی غریبی وجودش را فرا گرفت. بغض سنگینی داشت که با ذوق ملاقات دوباره با مترسک ، فروخورده می شد.

پدر را با تمام وجود دوست داشت. بعد از رفتن مادر پسرک هر روز پدر را شکسته تر می دید. این به پسر کمک می کرد که درد سیلی دیروز را فراموش کند.  مترسک را هم تنها دوست خود می دانست. مترسک یادگار مادرش بود. هنوز شال قرمز و دستکش های مشکی مادر بر پیکره ی غمگین مترسک خودنمایی می کرد. مادر پا به پای پدر در مزرعه کار می کرد. مادر مترسک کوچکی را با دو چوب که به شکل صلیب به هم بسته شده بودند ، ساخته بود و با وسایل کم کاربرد داخل انبار آن را شبیه انسان کرده بود. مترسک مادر آنقدر مهربان بود که هیچگاه پرنده ای را از خود دور نکرد. مادر که از دنیا رفت پدر مزرعه را رها کرد و دیگر روحیه کار در مزرعه را در خود ندید.

پسر پله ها را پائین آمد و به سمت در خروجی رفت. در حال خروج در انتهای آشپزخانه نگاهش به ظرف غذای پدرش افتاد. کمی جا خورد ولی زیاد این موضوع برایش اهمیت نداشت. لحظاتی بعد پسر محکم و مطمئن در مزرعه گام بر می داشت. مزرعه پر از خارهای قد کشیده و آفتاب خورده ای بود که به پای پسرک نیش می زدند. به نزدیکی مترسک رسید .بند کوله را از شانه اش درآورد و کوله را در دست گرفت. چند قدم که جلوتر رفت با نگاه به سمت مترسک همانجا ایستاد و با احتیاط خود را پشت بوته های خار پنهان کرد. پدر در نزدیکی مترسک زانو زده بود و گریه می کرد. تیغ بزرگی در دست پسرک فرو رفت ولی توجهی به آن نکرد و فقط به پدر نگاه می کرد. مترسک شکل و شمایلی دیگر به خود رفته بود. پدر بالاخره در صندوقچه مادر را باز کرده بود. پیراهن زربافت مادر با پولکهای آبی و زرد و شلوار آبی رنگی که مادر هنگام رفتن به شهر به تن می کرد به همراه کلاه مشکی مخصوص میهمانی و شنل لاجوردی ، مترسک را از این رو به آن رو کرده بود. پدر همچنان می گریست. اشکی گوشه چشمان پسرک جمع شده بود. پدر از جایش برخاست و به نزدیکی مترسک رفت. چیزی را از جیبش بیرون آورد. شلوار آبی رنگ را بالا زد و بر روی پای چوبی مترسک خط انداخت. یک روز دیگر به عمر مترسک اضافه شده بود. اشک از چشمان پسر سرازیر شد. احساس کرد که تصویر مهربان مادرش را در لابه لای بوته های خار می بیند و پدر که همچون گذشته ها تا افق مزرعه پیش می رود و باز می گردد. پسر از راهی که آمده بود بازگشت و با کوله ای که در دست داشت راه قبرستان دهکده را در پیش گرفت.

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط حامد امامی| |