تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

دسته ي پرندگان مهاجر بر فراز دشت پرواز مي كردند. تنها پرنده اي كه از بقيه عقب تر بود ، دوست داشت كه بماند. دلش براي قفسي كه تا چند روز پيش در آن بود تنگ شد. نگاهي به دشت زير پايش انداخت و مردي را ديد كه در سايه ي درختي آرميده است. دوست داشت كه مرد او را بگيرد و در قفسي بياندازد. از دسته جدا شد و بر روي درخت نشست. لحظاتي بعد مرد تفنگش را به سوي او گرفته بود. پرنده نگاهي به پرندگان در حال پرواز انداخت. براي رفتن دير بود.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط حامد امامی| |