تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

سلام به همه ... راستش بايد بگم نسبت به اين كارم يك حس خاصي دارم كه اميدوارم بتونم منتقلش كنم. اين داستان از كتاب "چهارراه" انتخاب شده كه اميدوارم بخونيدش...

 

 

درختهاي لخت سايه ندارند...

 

تمام زمستان را تنها در اتاق كوچك و به هم ريخته اش بدون بخاري و وسيله ي گرم كننده اي گذرانده بود. تنها لحاف سنگين و بيد زده ي مخصوص كرسي مادر بزرگ را روي خودش مي كشيد و گرم مي شد. تمام ترك هاي روي ديوار را از بر بود. مارمولكها را هم مي شناخت. هر چند ساعت يك بار مقواي لاي درز پنجره را فشار مي داد تا صداي پنجره  آزارش ندهد. كارش شده بود خواندن كتابهاي كافكا. چند هفته طول مي كشيد تا هر كدام را تمام كند. فنجان لبه طاقچه تا لبه پر بود از ته سيگار و خاكستر. ساعت اتاق بر روي ده و بيست دقيقه قفل شده بود. ساعت و دقيقه برايش مهم نبودند. فقط دائم تقويم روي ديوار را ورق مي زد و روزها را مي شمرد. به گوشه اي خيره مي شد و ساعتها بي حركت باقي مي ماند.چند ماهي بود كه زنگ خانه را كسي نزده بود. همه فراموشش كرده بودند. او هم همه را فراموش كرده بود. بلند شد و دستهايش را در پشتش به هم وصل كرد و در اتاقش مشغول راه رفتن شد. حواسش نبود پايش را گذاشت روي خودكارش ، خودكار شكست. پايش درد گرفت. به بيرون نگاهي انداخت.تا ته حياط را مي توانست ببيند. خبري از ياكريم ها هم نبود. چند روز ديگر زمستان تمام مي شد. اولين سالي بود كه ذوق  و شوق چنداني براي رسيدن عيد نداشت.    

***

چشمان او برايش معناي زندگي داشت. آرزو مي كرد كه ساعتها و در سكوت مطلق تنها به چشمان او خيره شود. با گوشه ي آستينش گونه هايش را خشك كرد. مهرباني را فقط در چشمان او ديده بود. هيچ چيز كن نداشت. حتي عصبانيت هايش و اخم هايش زيبا بوند. دلش شور مي زد. دستش عرق كرده بود . بسته هديه را در دستانش جابجا كرد. برگهاي درختان چنار طعم پائيز را چشيده بودند و با وزش نسيمي بر سراو فرود مي آمدند. چند دقيقه اي از قرار ملاقات گذشته بود. هفت سال از بهترين روزهاي زندگي را در كنار او گذرانده بود. صداي ياكريم درگوشش پيچيده بود. حس خوبي نداشت. روي نيمكت فلزي پارك نشست. كمي سرما را احساس كرد. پائيز آن سال از هر سال سردتر بود. برگها هم خيلي زود ريخته بودند. نگاهش را به مسير روبرويش دوخت. درختان چنار در دو طرف صف كشيده بودند. مانند گروه استقبال از شخصيت هاي مهم. بر روي زمين هم پر بود از برگهاي زرد و آفتاب به راحتي از لاي شاخه ها رد مي شد و روي زمين مي افتاد و زيبايي برگها را صد چندان مي كرد.

برگه آزمايش را از جيبش درآورد. دوباره حالش عوض شد. چطور حقيقت را به او بگويد. مي دانست كه تحملش را دارد ولي خودش تحمل نداشت. از چند ماه پيش رفتارش به گونه اي بود كه انگار همه چيز را مي داند. البته شايد اشتباه شده باشد. هنوز هيچ چيز قطعي نيست. كم كم داشت نگران مي شد. كلاغها دسته جمعي از درخت بالاي سرش پرواز كردند . چند برگ زرد روي بسته هديه افتاد. برگ آزمايش را تا كرد و در جيبش گذاشت. موبايلش در جيبش لرزيد. گوشي را برداشت و جواب داد. بدنش سست شد.

***

لحاف سنگين را روي خودش كشيد. از سرما مي لرزيد. بوي خاك و نم آزارش مي داد. مويي كه در دهانش رفته بود را درآورد و اشك گوشه ي چشمانش را پاك كرد. نمي توانت ساكن باشد. لحاف  ر ا كنار زد. بلند شد. سيگاري روشن كرد. بغض گلويش را فشار مي داد. جلوي آئينه ايستاد و به گودي زير چشمهايش نگاهي انداخت. لبهايش مي لرزيدند. كم كم بايد راه مي افتاد . پنجشنبه ها عصر خيابانها خيلي شلوغ هستند و ممكن است دير برسد. پالتوي رنگ و رو رفته اي را برروي شانه هايش انداخت . صداي ياكريم مي آمد. سر راه بايد گل هم مي خريد. دست در جيبهايش كرد. از خريدن گل پشيمان شد. به برداشتن گل از قبرهاي ديگران عادت كرده بود. خاكستر سيگار روي پيراهنش افتاد. كنار پنجره آمد. به درختهاي حياط خيره شد. درختهاي لخت سايه نداشتند. بغضي گلويش را مي فشرد. دلش خيلي پر بود. از سرما مي لرزيد. زنگ در به صدا درآمد. بغضش تركيد.    

 

1/9/86 

   

نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت توسط حامد امامی| |