شعر و داستان کوتاه
تمام کف حمام را خون گرفته بود. صدای جیغ سیما تا چند خانه انطرفتر رفت. دقایقی بعد زن را به سوی اتاق عمل می بردند. صدای چرخهای تخت و شیون سیما سکوت راهرو را می خراشید. مرد فقط انتظار می کشید. دیگر چیزی نمانده بود. دست سیما را از دست مادر جدا کردند. صدای سیما در صدای لولای روغن نخورده در محو شد. زیاد طول نکشید که خط روی مانیتور صاف شد. مرد خوشحال بود. هر دو منتظر سیما بودند. سومین جشنواره کبوتر حرم هم برگزار شد .ولی این بار قبل از نام جشنواره عبارت بین المللی بدجور روی شانه های کسانی که در برگزاری جشنواره های استانی هم مانده اند سنگینی می کرد. کم کم من و امثال من به خلط علوم و تمهیدات نامربوط در همایش ها و تجمعات از این دست عادت کرده ایم. البته بی انصافی است اگر بخواهیم دست اندرکاران این همایش نه "استانی" بلکه "شهر سمنانی" را با سیوف نقادانه خود سر ببریم. با آنچه به گوشمان رسانده بودند انتظار رویدادی در خور نام سرزمین مفاخر ادبی را داشتیم که در اولین گام فراخوان و پوستر جشنواره ما را یک گام به عقب هل داد .ولی این را به پای ندانم کاری موسسات گرافیکی زدیم و نا امید نشدیم. اتفاق نامیمون ثانوی وقتی رخ داد که تا چند روز مانده به پایان وقت ارسال آثار تعداد آثار ارسالی به گونه ای بود که هیئت داوران با صرف تنها یک ساعت می توانستند کل آنها را مطالعه و داوری کنند. در این برهه صاحبان کسوت و اندیشه برای تزریق تفکرات جدید و اعمال شوک به پیکره ی صد چاک جشنواره همانند مدیران تیمهای فوتبال دست به تغییراتی در نیمکت زدند و دبیر جدیدی را برای جشنواره انتخاب کردند.کسی که تا آن زمان خود از بزرگترین منتقدان این جشنواره بود و حال مجبور به دفاع از آرمان کبوتران خونین بال حرم شده بود. کسی که تا روز آخر نامی از او را در جشنواره ندیدیم و گویی هیچکس او را نمی دید. پشتکار و انگیزه بدیع نو دبیر محترم کار خود را کرد و تعداد آثار به یکباره چند برابر شد. و در تمام این روزها کماکان دوستان سمنانی اسب چموش جشنواره را می تاختند و اصحاب قلم سه شهر دیگر استان به قلمهای ترک خورده خود تکیه داده بودند و سماق عزلت نشینی خود را می مکیدند. تا که یک روز مانده به شروع جشنواره نقاره های هیئت داوران به صدا درآمد و دوستان منتخب دعوت شدند. ما هم که دعوت نشده بودیم رفتیم تا در این کارزار تیری بخوریم و خونمان را به زمین بریزیم تا شاید اندکی از داغمان کم شود. اولین داستان را که شنیدیم کل ماجرا را تخمین زدیم. یک به یک شاهد خواندن داستان توسط کسانی بودیم که خود با صدای بلند فریاد می زدند که " ایها الناس ما داستان نویس نیستیم" و یا اینکه "من شاعر هستم و یکبار که شعر می گفتم متوجه شدم که شبیه داستان شده" و " من داستان ماستان نمی فهمم ُ آمدم برنده بشم برم مشهد" و " این از بین چهار کاری که فرستاده بودم ضعیف ترین بود میشه یکی دیگه بخونم" و از این دست اظهارات. آنجا بود که کمی به خود بالیدم که داستانم لابه لای اشعار و مقالات و کلنجارها و خاطرات و قر قر های منتخب گنجانده نشده است. بسیار دلم برای ادبیات فارسی سوخت. احساس کردم او هم مثل من در گوشه ای از سالن نشسته و یا ایستاده و دارد اصول معارف و مفاهیم دینی و زندگی نامه ائمه و اخلاق اسلامی را فرا می گیرد. و آن هم از زبان میهمانان خارجی که همگی از یک جا آمده بودند و همه همسفره ی هم . و گویا ایرانی بودند با اصلیت خارجی که دست بر قضا علاقه ای به خواندن و گفتن و شنیدن داستان کوتاه نداشتند و این را از رفتارشان می شد فهمید و ظاهرا هیچ جای دنیا برایشان ایران نبود و این را سعی داشتند که در مغز ما هم فرو کنند. شاید هدف اصلی جشنواره هم این بود. به هر حال من وظیفه خود می دانم که از بعضی دوستان قبل از مشرف شدن به سفر خانه خدا حلالیت بطلم چرا که بسیار به ایشان خندیدیم و پشت ایشان سخن راندیم. و باید در انتها از همه آنهایی که دلشان برای ادبیات و فرهنگ غنی این سرزمین می سوزد تشکر کنم و برای جشنواره سال بعد دعوت از دانشمندان انرژی هسته ای که از همه چیز هم مهمتر و حیاتی تر است را به آنها پیشنهاد کنم. وارد پیاده رو خیابان اصلی شدم. مانند هر روز چند قدمی برداشــتم و بـا تشریفات ویژه ای نگاهم را از موزائیک های پیاده رو به سمت روبرو چرخاندم ، سلام دادم و تعظيم كردم. گنبد و گلدسته های حرم در زیر نور شدید آفتاب خودنمایی می کردند. همینطور که از لابه لای جمعیت رهگذر به سمت جلو می رفتم ، ماسک روی بینی ام را با دست به صورتم فشار می دادم.گرما امانم را بريده بود. به بوی عطر و ادکلن و عود به شدت حساسیت داشتم و اگر بوی عطر به مشامم می خورد سرفه ها و عطسه های پشت سر هم امانم نمی دادند. نگاهم خیره به گنبد طلایی بود و در لابه لای سر و صدای دسته های عزاداری و همهمه رهگذران و تعدادی دستفروش ، جلو می رفتم . به یک صندوق صدقات رسیدم و اسکناس صد تومانی که مادرم دور سرم چرخانده بود ، داخل آن انداختم. خودم را به ورودي حرم رساندم و ماسک بینی ام را کنار زده و سلام دادم. همین که خواستم وارد شوم، عطسه مرا متوقف کرد . باید صبر می کردم. اما عطسه ی دوم و سوم باعث شدند که ماسک را به روی بینی ام بکشم و به راهم ادامه دهم. ماسک را با دست به روی بینی ام فشار می دادم. به بوی عطر و گلاب حرم به شدت حساسیت داشتم. با چند عطسه پشت سر هم وارد شدم. به نظر مي رسيد كه آنروز عطسه ها و سرفه هايم شديدتر شده بودند. شايد دليلش ازدحام جمعيت و انواع و اقسام بوهايي بود كه به مشامم مي خوردند. صحن ها خیلی شلوغ بودند. به زحمت می شد. قدم برداشت و پیش رفت. صدای نوحه و گریه و عزاداری در فضا پیچیده بود. از سالی که آقابزرگ من را از روي تخت بيمارستان با هزار سختي و مصيبت به حرم آورد و به پنجره فولاد بست و شفايم را از آقا گرفت ، نذر کرده بودم که هر سال روز عاشورا به حرم بیایم و سوره انعام را ختم کنم. وارد یکی از صحن ها شدم و خودم را به لبه سکوی حوض رساندم و آنجا نشستـم. پیرزنی آنطرف تر قاب عکسی در دستش بود و با صدای بلند گریه می کرد. به سختي مي توانستم صداي او را بشنوم اما به نظر مي رسيد عكس نوه اش باشد. خادم های حرم در رفت و آمد بودند و از يك گوشه از حياط شروع به پهن كردن فرشها براي نماز ظهر بودند. زن و مرد جوانی به همراه یک خانم مسن چند متر جلوتر زیر اندازی پهن کردند و در زیر نور شدید آفتاب بر روی آن نشستند و مرد جوان بلافاصله شروع به نماز خواندن کرد و دو زن هم مشغول روضه خواندن شدند. تا چند دقيقه رفت و آمد ها و كارهاي مردم ذهن من را به خود جلب كرد. هيچوقت دوست نداشتم صحن هاي حرم را خالي ببينم و از اينكه مي ديدم آقا اين همه دل عاشق را به سمت خود كشانده، احساس خوبي داشتم. صداي قرآن از تمام بلندگوهاي حرم به گوش مي رسيد. چشمم به پنجره فولاد افتاد كه به سختي از لابه لاي جمعيت قابل ديدن بود. هر سال، ظهر عاشورا نيت مي كردم كه پارچه سبز رنگي را به پنجره فولاد ببندم. ولي به جز عاشوراي دو سال پيش هيچوقت نتوانسته بودم به پنجره دخيل ببندم. آن سال برعكس هر سال وقتي به صحن رسيدم اطراف پنجره فولاد تقريبا خالي از جمعيت بود. با خوشحالي، خودم را به پنجره رساندم و آن را محكم در بر گرفتم. در همين حال چشمانم به پدر و مادري افتاد كه با تمام وجود ناله مي كردند ، ضجه مي زدند و از آقا شفاي پسر فلجشان را مي خواستند. كمي آنطرف تر پسرك نوجواني كه چشمانش بسته بود و به نظر مي رسيد كه خواب است به پنجره بسته شده بود. همينطور كه به پسرك خيره شده بودم چشمهايش را باز كرد و مستقيم به چشمهاي من نگاه كرد. در يك لحظه تمام بدنم سست شد . پارچه را از جيبم در آوردم و به پنجره بستم و همانجا سوره انعام را ختم كردم. صداي پدر و مادر پسرك خفيف شده بود و به سختي به گوش مي رسيد. كم كم به جمعيت حاضر در مقابل پنجره افزوده مي شد. از پنجره جدا شدم و به سمت در ورودي ضريح راه افتادم. خواستم قاليچه سنگيني كه از درگاه آويزان بود كنار بزنم و وارد شوم كه ناگهان صدايي مرا به خود آورد. «شفا گرفته» ! «شفا گرفته» ! با سرعت سرم را به عقب برگرداندم و ازدحام جمعيت را ديدم كه پنجره فولاد را در برگفته بودند. از آن روز تا بحال چهره پسرك و صداي ناله هاي مادر و پدرش يك لحظه از ذهنم پاك نشدند. صداي سرفه هايم توجه اطرافيان را به خودش جلب كرد. از روی سکو بلند شدم و به سمت پنجره فولاد به راه افتادم. به نظر نمي آمد كه اين بار هم بتوانم به آنجا برسم. کتفم از شدت تنه هایی که جمعیت به من می زدند ، بی حس شــده بود. پای راستـم به شدت درد می کرد و به زحمت آن را بر روی زمین می کشیدم. با خودم می گفتم که ای کاش عصا را مي آوردم. بلند گوها هنوز قرآن پخش مي كردند. به نزدیکی پنجره فولاد رسیدم. ازدحام جمعیت زیاد بود و از یک حدی جلوتر نمی شد رفت. همانجا ایستادم. راهی به جلو نبود. به سختي روي پنجه هايم بلند شدم تا پنجره را ببينم ، افراد زيادي را به پنجره بسته بودند در ميان آنها پسرك نوجواني هم بود كه به سختي گردنــش را راسـت نـــگه مي داشت. اشك گوشه ي چشمانم حلقه زد و احساس غريبي تمام وجودم را فرا گرفت. جمعيت مرا به عقب هل دادند. ديگر از رسيدن به پنجره فولاد نا اميد شده بودم كه ناگهان از چند متر جلوتر ، صدایی مرا به خود آورد : «شفا گرفته!» ، «شفا گرفته!» ... در یک لحظه دوباره چندین متر به عقب کشیده شدم. جنب و جوش و سر و صدا به شدت افزایش یافت. همه به این سو و آن سو می دویدند. سر و صدا و غوغاي جمعيت به حدي بود كه ديگر صداي بلندگوهاي حرم را به سـختي مي توانستم بشنوم. در همين حال يك نفر تنه محكمي به من زد و تسبيح كوچكم از دستم رها شد ، به زمين خورد و هر كدام از دانه هاي آن به سمتي فرار كردند. درد وجودم را فرا گرفت. با يك دست شانه ام را گرفته بودم و با دست ديگر ماسك را محكم به صورتم فشار مي دادم. خواستم به جلو بروم که سرفه هاي آغاز شدند. ناگهان حركتي را در جیبم احساس کردم. بلافاصله دست راستم را از روی ماسک برداشتم و به سمت جیبم بردم. لحظه ای بعد مچ نازکی را در دستم احساس کردم. به عقب برگشتم و چشمهای براق نوجوان سبزه رویی را دیدم که مضطرب به من زل زده بود. چشمانم كه به او افتاد خشكم زد. و تا چند لحظه گيج و مات ، تنها به چهره ي معصومانه او خيره شدم. در همين حال ناگهان موج جمعیت مرا کنار زد و دستش از دستم رها شد. چهره پسرك در ازدحام جمعيت محو شد. عرق از سر تا پایم سرازیر شد. خودم را به جای خلوتی رساندم . خواستم وارد ضریح بشوم که دوباره عطسه مرا از رفتن بازداشت. چند دقیقه ای همانجا صبر کردم و ماسک را که از روی صورتم کنار رفته بود ، دوباره به روی صورتم زدم. دست راستم را به روی ماسک فشار می دادم. نفس کشیدن برایم سخت شده بود. باورم نمي شد! پسركي كه چند دقيقه پيش به چشمهايش خيره شده بودم همان بود كه دو سال چهره اش دائما در نظرم بودم. اشک در چشمانم حلقه زد : « السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ...» حس و حال عجیبی داشتم. بدنم به شدت درد می کرد و پاهايم سست شده بودند. نگاهم به کبوتر خوشرنگی افتاد كه بر روی چراغ همان حوضی که من بر لبه سکویش نشسته بودم مشغول تمیز کردن بالهای خود بود. صدای اذان در صحن پيچيد . کبوتر از جا برخواست و مستقیم به سوی گنبد طلایی پرواز کرد. با نگاهم تعقیبش کردم . تا اینکه نور خورشید چشمانم را زد و کبوتر در نور شدیدي محو شد.
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت
توسط حامد امامی| |


