تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

بغض زمستانی

ساعت از 5 صبح گذشته بود . سوز و سرما تا مغز استخوان دخترك را مي لـرزاند. امــا او هــمچنان كه پاهايش مي لرزيد ، دستش را در دست گرم مادرش مي فشرد. سكوت سرتاسر حياط زندان را فرا گرفته بود. تنها صدايي كه گاهي اين سكوت سنگين را مي شكست، صداي زوزه ي سگي بود كه از دور به گوش مي رسيد و اين اضطراب و تشويش دخترك را صد چندان مي كرد. كم كم صداي نفسهاي مادرش را هم مي شنيد. دخترك غرق در افكار خودش به سربازي كه درون برج زندان نگهباني مي داد، خيره شده بود. دلش براي او مي سوخت. اما نه ، فكر كرد كه امشب نبايد دلسوزي برايش معنا داشته باشد. تصوير پدرش حتي يك لحظه از جلوي چشمانش كنار نمي رفت. دست راستش در دست گرم مادرش مي لرزيد و خيلي دوست داشت كه دست چپش در دست زمخت يك مرد باشد. دستي شبيه دست پدرش...

دخترك و مادرش خيلي زودتر از بقيه در حياط زندان حاضر شده بودند. جايي كه قرار بود تا دقايقي ديگر حكم قصاص مردي اجرا شود كه بارها دخترك او را در خواب ديده بود كه به سراغش مي آيد و با روسري گلدار يادگار پدرش او را خفه مي كند. مردي كه دخترك هر وقت او را در دادگاه مي ديد، ضربان قلبش تند مي شد. مادرش بارها گفته بود كه دوست دارد با همين دستانش او را خفه كند. براي همين دخترك از ديدن آن مرد وحشت داشت. ساعت به پنج و نيم صبح نزديك مي شد. چند نفر كه قرار بود شاهد اجراي حكم باشند، وارد محوطه زندان شدند و كمي آنطرف تر در پناه ديوار بلندي ايستادند تا اندكي از سوز و سرما در امان بمانند. دخترك كم كم متوجه لرزش دستان مادر شد. هرچه مي گذشت، دست مادرش بيشتر مي لرزيد. گويي تشويش و اضطراب تمام وجود آن دو را فرا گرفته بود. اما هر دوي آن ها خاموش و مضطرب تنها به روبرو خيره شده بودند و انتظار سنگيني را تجربه مي كردند. در همين حين يكي از درهاي زندان باز شد و گروهي از آن بيرون آمدند. چند نفر مرد بلند قامت، شخصي را به سمت ديوار روبرو بردند. همه آنها براي دخترك مانند اشباحي بودند كه ديدن صورتهايشان در تاريكي سحرگاهي دشوار بود. دخترك با ديدن آن مرد، تمام وجودش به لرزه افتاد و خودش را محكم به مادرش چسباند. تمام صحنه هاي تلخ و نحس يك سال گذشته و تصويري از جسد خون آلود پدرش ، به سرعت از خاطرش مي گذشت. در همين حال زني شيون كنان وارد محوطه زندان شد و به سرعت به سمت مادر و دختر دويد و جلوي پاي آنها زانو زد و شروع كرد به التماس و زاري. دخترك هيچ چيز نمي شنيد. براي او اين چيزها مهم نبود. براي او مهم ديوار روبرو بود كه شبح مرد قاتل را به بند كشيده بود. دخترك و مادرش در خلا فرو رفته بودند و هيچ چيز را نمي شنيدند. حتي صداي زن نالان نيز براي آن دو مفهوم نبود. گويي كه پيكره تراشي از آسمان آمده و مجسمه آن دو را در حياط زندان تراشيده است.



مردي روبروي آنها ايستاد و شروع به خواندن كاغذي كرد كه در دست داشت. دخترك قبلا او را در دادگاه ديده بود. نگاه دخترك دوباره به مرد قاتل افتاد. با اينكه او را بسته بودند، اما باز هم از او مي ترسيد. زمــــــان بـــه كــندي مي گذشت. چند نفر سرباز جلوي مرد قاتل صف كشيدند و اسلحه هاي خود را آماده كردند. مردي بلند قد و عصباني بر سر سربازها فرياد مي كشيد و با هر فريادي كه مي زد سربازها كاري را انجام مي دادند. دخترك نه معناي فريادهاي مرد را مي فهميد و نه مفهوم كارهاي سربازها را و فقط گيج و منگ به اين صحنه ها خيره شده بود كه يكباره همه چيز براي او سياه شد. ديگر هيچ جا را نمي ديد. فقط صداي ضربان قلب مادرش را كه حالا بلند تر از قبل شده بود مي شنيد. در همين حال صداي شليك چند گلوله دخترك را در جاي خودش ميخكوب كرد. دست دخترك از دست مادرش رها شد. تا به حال صدايي به اين بلندي نشنيده بود. حالا ديگر نه چيزي مي ديد و نه چيزي مي شنيد. حتي ديگر صداي نفسها و ضربان قلب مادرش هم به گوش نمي رسيد. همه چيز در سياهي و سكوت فرو رفته بود. ترس غريبي وجود دخترك را فرا گرفت. چهره مهربان پدر را به خاطر آورد و بغضش تركيد. مادر چادر سياه خود را از روي دخترش كنار كشيد و او را محكم در آغوش كشيد و هر دوي آنها با صداي بلند شروع به گريه كردند. چند دقيقه اي گذشت. هر دوي آنها اندكي آرام شدند. مادر با دستانش اشك صورت دخترك را پاك كرد. دختر احساس كرد كه ديگر دستان مادرش نمي لرزند. نگاه دخترك به ديوار روبرو افتاد. نقش روي ديوار آزارش مي داد. گوشش هنوز سوت مي كشيد. مادر دست او را گرفت و از حياط زندان خارج شدند. آفتاب كم كم در حال طلوع كردن بود. دخترك نفس عميقي كشيد و سعي كرد كه احساس آرامش كند. دست راستش در دست مادر بود، اما هنوز دست چپش داخل جيبش قرار داشت. نقش روي ديوار لحظه اي از ذهنش دور نمي شد. گوشش هنوز سوت مي كشيد.


 

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت توسط حامد امامی| |