در هم و برهم
شعر و داستان کوتاه
دیوارهای بلند زندان ، سرمای سحرگاهی و زوزه ی سگهایی از دور دست اینجا ، قلب زنی زیر بار حرفهای مردم له می شود اینجا ، رگبار ثانیه ها... اینجا ، وحشتی خشکیده در چشمهای اشک آلود و هم آغوشی حزن انگیز دستهایی لرزان و آنجا ، قلب مردی که خال سیاه تفنگ های لبریز از تلاطم است ... آنجا، غروری ترک خورده می شکند آنجا از سقف آسمان سنگ می چکد و زن در انزوای بی ریشه ترین حس از دست دادن، سنگ سار می شود ... و دخترک ؛ دستهایش در دستهای سرد مادر ، و قلبش زیر پاهای سحرگاه زندان ، نگاهش بر روی دیوار خشکیده است گوشش هنوز سوت می کشد ، اشکی ندارد که بریزد . . .
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت
توسط حامد امامی| |


