شعر و داستان کوتاه
اگر زندگی با دل آواز نخواند ، فیلسوفی را می زاید که با عقل سخن می گوید. جبران خلیل جبران حسی درون سینه ام ، هر لحظه جار می زند قلبم به نام نام او ، دیوانه وار می زند در انتهای هر نفس ، فریاد بر پا می شود اشکی تمنای مرا، دائم هوار می زند در ساحل دریای او، تصویر شد فریاد من نقش پر از درد مرا ، موجی کنار می زند او می نشیند در دلم، من می سرایم در قفس نبضم برایش بی صدا ،بی اختیار می زند در کنج احساسم غمی ، با یاد او در انزوا در لابه لای اشک ها، زخمی به تار می زند من ساز ناکوکی شدم در دستهای این عطش هر سیم این احساس من، پیوسته زار می زند در انزوای این قفس ، یادی ظهور می کند ناقوس سرخ سینه را در انتظار می زند او می رود، او می رود، تا عمق دنیا تا ابد حسی خودش را بعد از آن ، در نطفه دار می زند
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت
توسط حامد امامی| |


