تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

تنها نشسته ام

و در نفرتی که در پرهای خفاشها جاریست

و در ضجه ی عشق در پستوی سینه ها،

در لابلای ثانیه های مبتذل

و در لحظه ای که در کنارم هستی اما نمی بینمت ،

سرود تنهایی خویش را زمزمه می کنم ...

قسم به این جاده ی بی انتها ،

قسم به پاهای خسته ام ،

و کفشهای خاکی ام ،

من وجودم را فریاد می کنم

و بر سر این تپه های سیاه

و در سکوت شب کویر ،

- در جشن مرگ ستاره ای -

خالی می شوم.

 

نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت توسط حامد امامی| |