شعر و داستان کوتاه
اینجا، قلب زنی زیر زخم زبان مردم چرک کرده ، و آنجا، جلوی آن دیوار مردی است که قلبش را خال سیاه جوخه ی مرگ کردند ، و اینجا کودکی ، از لای انگشتان لرزان نقش روی دیوار را می بیند ، گوشش هنوز سوت می کشد ، اشکی ندارد که بریزد .... دل کندن را او به من یاد داد ، و در اولین دلی که کندم ، دفن کردم دلم را ... سایه ات که روی دیوار افتاد حرمت نور را شکست، نور را شکست . ... آن شب از راس ساعت ملاقات افتادی ، از چشمهایم و من، به همان جسارت رفتنت دل بستم ، بر روی تو ... حامد
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت
توسط حامد امامی| |


