تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

 

آنقدر هوا سرد است ،

که تا مغز استخوان آدمک می لرزد .

آدمک آدم نمی شود ،

با این اسکلت ترک خورده ،

زیر این دایره ،

دو خط موازی به هم خوردند ،

حالشان به هم خورد ،

از ترس مثلث ...

...

لطفا صحنه را به هم نزنید ،

کودک دارد کروکی می کشد ...

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت توسط حامد امامی| |
 

با بهار آمدی ،

و من ،

چشمهايم را از سکه انداختم به زير قديمهايت ،

و تو ،

در انتظار لحظه تحويل سال گم شدي ؛

...

از سير و سرکه هفت سين آن سال ،

تا آخرين برف امسال ،

دلم جوشيد ،

و نگاهم بر روي عقربه ها به دار آويخته شد ...

مي دانم ،

انتظار امسال هم کبيسه مي شود ...

 

                                         حامد . ۱۱/۱۱/۸۴

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت توسط حامد امامی| |