شعر و داستان کوتاه
شوک لطفا ... این است سـکوت من که فریاد شده وضعـــیت قلـب عـــاشقم حــاد شـده یک سنگ بـــزرگ سهــم ایـــن آیینــه تنهــا بشــری کـه دل به من داد شده آلــــوده ی سکـــته در غــزل هــایم با یــک جـــمله ساده از کسی یاد شده این دفعه میـــان ســکته هایم حسی بر عکس دو سال پیـــش ایــجاد شده نارنجــــک بغــــض در گلـــو دارم مـــن نـــــزدیک نـــیا کـــه ضـــامن آزاد شده حامد خستگی پروانه باز شمع و لاله تو ، باز هم پروانه من باز هم دلــخسته تو ، باز هم دیوانـه من نت به نت غم می زند ، مطرب تقدیر ما ساز غم پرورده تو ، نغمه ی مستانه من دست معمار جنون سوده شد بر قصر ما کلبه ی متروکه تو ، خانه ی ویرانه من راوی احساس ما قصه را وارونه گفت آخر اسطوره تو ، بدو هر افسانه من شب شفیق و شاهد درد بی پایان ما چشم شب را گریه تو، موی شب را شانه من قصه ی پرواز ما ، هجرت از تن تا خداست بلبل سرگشته تو ، مرغ غم را لانه من زائر بی سرزمین ، شاعری پر بسته ام کوله بار غصه تو بار غم بر شانه من حامد غزل تفهیم تمدید می شود قسمم چرا نمی فهمی ؟ نقال حس دلم قصه را نمی فهمی کالای عشق منقضی شد و افتاد از سکه قیمت کالای ما نمی فهمی تو بودی چاره ام چاهم شدی حالا دلم بیچاره شد ،بیچا ... نمی فهمی سکوتــــت صورتم را خط خطی کرد منم مخدوش سر تا پا نمی فهمی ؟ گلویــــم پــــاره شــــد فــــریاد فـریاد از اینجا عاشقم من تا ... نمی فهمی من بی کنایه سرودم دگر نمی دانم فهمیده ای غزلم را تو یا نمی فهمی؟ خدا را شاهدم ایــــن بــــار کردم خدا را بی خدا حتی نمی فهمی سایه مرگ باز هم در خاطـــرم تقطیـــر مــی شوی از ســــــر درون نیـامده تبخیر می شوی در گیــر و دار صنعــــت ایهـــــام زنـــدگی حسن ختام قصه ی تقدیر می شــــوی در اختتام ســـوره جـــانم بــــه سادگی ابیات پــــــر انــــابت تفسیر می شــوی در کند و کاو دو چـــشمم چـــه بی صدا در منتهای آینــــه تصویـــر مــی شوی! در پیچهای آخر ایـــــــن راه مستقیـــــم بر جهل من حواله ی تدبیر مـــی شوی در صفحه هــای آخر این دفــــتر ســیاه مامور جان ستانی و تسخیر می شوی این هم یکی از غزلهای محمد کاشی : همیشه در غزلم هست گوشه دنجی وکوچه ای ودرخت بهار نارنجی که روی شاخه لختش نشسته می خواند در انتظار بهار دوباره ای فنجی قدم زنان به تو نزدیک می شود ساعت وباز خش خش این برگ های نارنجی سلام وبعد جوابی وچند تا نقطه وقفل می شود آرنج من در آرنجی و بعد می رسد از آبی دو چشمانت برای بردن قلب شکسته ام لنجی
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت
توسط حامد امامی| |


