تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

بگو كجاست؟

 

اي مرغ آفتاب!

زنداني ديار شب جاودانيم

يك روز، از دريچه زندان من بتاب

***

مي خواستم به دامن اين دشت، چون درخت

بي وحشت از تبر

در دامن نسيم سحر غنچه واكنم

با دست هاي بر شده تا آسمان پاك

خورشيد و خاك و آب و هوا را دعا كنم

گنجشك ها ره شانه ي من نغمه سر دهند

سرسبز و استوار، گل افشان و سربلند

اين دشت خشك غمزده را با صفا كنم

***

اي مرغ آفتاب!

از صد هزار غنچه يكي نيز وا نشد

دست نسيم با تن من آشنا نشد

گنجشك ها دگر نگذاشتند از اين ديار

وان برگ هاي رنگين، پژمرده در غبار

وين دشت خشك غمگين، افسرده بي بهار

***

اي مرغ آفتاب!

با خود مرا ببر به دياري كه همچو باد،

آزاد و شاد پاي به هرجا توان نهاد،

گنجشك پر شكسته ي باغ محبتم

تا كي در اين بيابان سر زير پر نهم؟

با خود مرا ببر به چمنزارهاي دور

شايد به يك درخت رسم نغمه سر دهم.

من بي قرار و تشنه ي پروازم

تا خود كجا رسم به هر آوازم...

***

اما بگو كجاست؟

آن جا كه - زير بال تو - در عالم وجود

يك دم به كام دل

اشكي توان فشاند

شعري توان سرود؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت توسط حامد امامی| |

 

                                     

نمایش در ایران، در تمامی اعصار، جویبار كوچكی بوده كه آهسته­آهسته از خم كوره­­راه­های تاریخ گذشته و هرگز به دشتی هموار نرسیده است تا جویباری دیگر به آن بپیوندد، وسعت گیرد و شهری شود. در شرایط کنونی نیز نمایش ایرانی به­گونه­ای به حاشیه رانده شده­ که از برخی نمونه­ها تنها نامی مانده است و بس. شاید بررسی دقیق پیشینه نمایش در ایران و کوشش در جهت شناخت بهتر و بیشتر ابعاد مختلف نمایش ایرانی، یکی از راهکارهای جلوگیری از تبدیل شدن نمایش­های سنتی ایرانی به هنرهایی که تنها در ویترین صنایع دستی کشور ـ جشنواره­های رسمی ـ به نمایش درمی­آیند، باشد. این نوشتار می­کوشد تا به گوشه­ای از این پیشینه بپردازد.

معمولا در كتاب­های تاریخ هنر، آغاز هنر نمایش را از یونان باستان اعلام می­كنند. (همان طور که آغاز تاریخ پزشکی را به جالینوس و بقراط، تاریخ فلسفه را به ارسطو و افلاطون، تاریخ ورزش را به ماراتن و المپیاد یونانی نسبت می­دهند.) به نظر این مورخان، در سایر نقاط عالم فقط نمایش­واره (show) آن­ هم در اجرای مراسم آیینی وجود داشته و ظهور هنر نمایش فقط مختص یونان بوده است. برخلاف ادعای این تاریخ نویسان، چین، هند و مصر با قدمتی چند هزار سال پیش از آنكه شهرهای یونان ساخته شوند، دارای فرهنگ و تمدن شكوفایی بودند. آنها ادبیات، موسیقی، نقاشی و نیز هنر نمایش در پیوند با باورهای آیینی داشتند بطوری­كه در هند، آفرینش هنر نمایش را به یكی از خدایان نسبت می­دادند.

"کیندرمن" در تاریخ تئاتر یونان باستان نوشته است:

"روح تراژدی متکامل یونانی از زمان جنگ با ایرانیان رشد یافت و بر اساس جنگ­های یونانیان با ایرانیان بر روی صحنه آمد."

به گواهی مورخان و سنگ­نوشته­ها: "پارس­ها اولین ملتی هستند که یونانی­ها را تابع کردند." چنانکه "کنت دو گوبینو" نیز می­گوید:

"اسکندر قبل از اینکه ایران را یونانی کند، یونان را ایرانی کرد." جای بسی تعجب است کشوری که بنا به فهرست کتیبه مقبره داریوش (که به خط پارسی قدیم موجود است) یکی از چهل و نه نژاد ملل تابعه ایران به­شمار می­رفته؛ کانون علم، حکمت و هنر بوده است، ولی مرکز شاهنشاهی ایران فاقد آن. چگونه ممکن است کشور ما که در دوران باستان از حیث علم و تمدن، دست­کم، همپای مصر، روم و همان یونانی که مورخان می­گویند، بوده و دیگر هنرها را داشته است، منحصرا از هنر نمایش محروم باشد؟ اگر آثاری از سایر هنرها را نمی­داشتیم این مطلب قابل قبول می­نمود ولی وجود هنرهای دیگر به خودی­خود این موضوع را منتفی می­کند و مسلم است که هنر نمایش در ایران باستان همپای باقی هنرها رشد و رونق داشته است و اگر نخواهیم بگوییم که در هنر یونان موثر بوده، باید قبول کنیم که هنر این دو کشور در همدیگر تاثیر متقابل داشته است. (تراژدی ایرانیان یا پارسیان اثر آشیل الهام گرفته از تاریخ ایران می­باشد.)

البته ظاهرا پیدایی نمایش تراژدی فقط به یونان باستان اختصاص دارد و هیچ­گونه سابقه­ای در سایر فرهنگ­ها و تمدن­های پیشین ندارد. اگرچه نمایش­های سوگناك با پایان­های رنج­آور برای قهرمانان را می­توان در بسیاری از نقاط عالم یافت، اما قهرمانان تراژدی كه با كنش خاص رفتار كنند، فقط به جهان­بینی و فلسفه مردم یونان باستان تعلق دارند. پذیرش اینكه ظهور تراژدی­های جذاب و زیبا در یونان به وقوع پیوست، نباید باعث شود كه بر حقیقت چشم فرو بندیم و همانند تعدادی از مورخان اروپایی، هنر نمایش را در سایر تمدن­ها انكار كنیم.

­كهن­ترین متن نمایش كه حاوی دستورات صحنه و گفت­وگوی جداگانه شخصیت­ها به شیوه نمایش­نامه­ها باشد، به سه هزار سال پیش از میلاد مسیح باز می­گردد  و به مصر باستان تعلق دارد. در حالی كه قدیمی­ترین متون نمایش در یونان باستان از قرن پنجم پیش از میلاد درنمی­گذرد. نخستین صحنه­های نمایش از دل مراسم آیینی مربوط به مرگ اوزیریس (osiris) كه در مصر باستان برگزار می­شد، به وجود آمد. اوزیریس كه رب­النوع گیاهان بود، به دست رب­النوع بیابان­ها كشته و جسدش تكه­تكه شد. در یونان باستان مراسم آیینی دیونیزوس (dionysos)، رب­النوع حاصل­خیزی و گیاه انگور، در ارتباط با آخرین مراسم زمان انگورچینی برگزار می­شد. این جشنواره شامل آوازخوانی، نواختن موسیقی و اجرای سرودهای دسته­جمعی بود؛ هنر نمایش از بطن همین جشنواره زاده شده است.

از آنجایی كه سرزمین ایران به عنوان پل ارتباطی میان فرهنگ­ها و تمدن­های كوچك و بزرگ به شمار می­رفت، نمی­توان پذیرفت كه هنر نمایش در چین، هند، بین­النهرین و مصر باستان وجود داشته ولی در ایران هیچ­گاه شكل نگرفته است. در واقع، می­بایستی دست تطاول ایام را مقصر دانست كه نگذاشته است كوچك­ترین متن، سند یا شیئی از این روزگار به دست ما برسد كه بر چگونگی هنر نمایش نزد ایرانیان باستان دلالت كند. آنچه قطعی به نظر می­رسد، آن است كه ریشه­های هنر نمایش در ایران نیز همانند سایر نقاط عالم، در اجرای مراسم آیینی پای گرفته است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت توسط حامد امامی| |

اين مقاله ترجمه اي است از مقاله Charles Siegel (مدیر بنیاد مرمت و احیاء برکلي کاليفرنيا )که در مجله اينترنتي INTBAU  منعکس گرديده است .

معماران پست مدرن همواره به طرز تفکر پيشرو خود و طرح هايشان مي بالند، اما به واقع ، اين بناها ديگر متناسب با نيازهاي امروزيمان نيستند ، همانگونه که تفکر مدرن اوليه پاسخي بود در سالهاي پاياني قرن 19 و در زمان خود.
معماران مدرن اوايل و اواسط قرن بيستم ، سياسي ، آرمان گرا و راديکال بودند . معماري آنها شرحي بود بر اين عقيده و باورشان که مدرنيسم و پيشرفت دنياي بهتري را به ارمغان خواهد آورد .
بدنبال کم رنگ شدن اين خوش بيني ، پست مدرنيستها ديگر امروز آرمان گرايي هاي اجتماعي مدرنيست هاي اوليه را در کارهايشان دنبال نمي کنند . آنها در تلاشند تا فرمهاي بديع بيافرينند چنانکه آفرينش هر چيز نو، پاياني بود بر آن . چنانچه به دقت  دلايل کم رنگ شدن آرمان ها و ايده آل هاي معماران نسل پيشرو را بررسي کنيم ، اين امر مي تواند ما را در درک اينکه معماري امروز ما چگونه مي تواند باشد ، کمک کند .

معماري و آرمان پيشرفت و توسعه

سياست هاي  راديکال قرن 19 که بر پايه آرمان پيشرفت استوار بود ، به واسطه اين ديدگاه نشات يافته از انقلاب صنعتي که علم و فن آوري زندگي انسان را براي هميشه بهبود خواهد بخشيد ، گسترش يافتند.


در زمان انقلاب فرانسه ، St. Simon -فيلسوف -در نوشته هايش به اين موضوع اشاره کرده که صنعتي شدن تنها فقر و بدبختي را از بين نمي برد بلکه اشکال سنتي قدرت  - رژيم سلطنتي ، طبقه اشرافيت و حکومت کليسايي - را دگرگون مي کند و جامعه اي را بوجود مي آورد که توسط  کارشناسان و متخصصين اداره مي گردد . همچنين کارل مارکس عقيده داشت که انقلاب کمونيستي ، ضمن محو اشکال سنتي قدرت ، اقتصادي صنعتي و برنامه ريزي شده را به ارمغان خواهد کرد.
در اوايل قرن بيستم ، اقتصاددان آمريکايي - Thorstein Veblen - با دفاع از نظريه "technocracy - جامعه اي که به دست کارشناساني شايسته با نيم نگاهي به توليد انبوه مديريت و اداره مي گشت " آرمان توسعه گرايي را به نقطه جلوتري هدايت کرد .
پيرو نظريه وي ، معماري مدرن اوليه به دنبال سياستي افراطي بود . اغلب مدرنيست هاي متعصب قاطعانه بيان مي کردند که طراحي ، يک کالاي مصرفي بوجود آمده از مواد و مصالح مدرن است . همانند Veblen و تکنوکراتها ، معماران عملکردگرا نيز بر اين باور بودند که تصميمات در يک جامعه مدرن مي بايست در بستر فن آوري گرفته شوند تا اشکال سنتي از زمينه محو گردند .
معماري مدرن مورد اقبال عموم قرار گرفت ، چراکه آرمان توسعه گرايي در اواسط قرن بيستم بسيار گسترش يافته بود . ساختمانهاي شيشه اي ، فولادي و بتني آن در گسترش اين عقيده که فن آوري و برنامه ريزي ، فضاهاي مسکوني بهداشتي را جايگزين محلات آلوده مي کند و رفاه و فراواني را براي همه به ارمغان مي آورد ، کمک شاياني کردند.

مدرنيسم   همسان با وضع موجود
تا دهه 50 ميلادي ، همچنان اين روحيه راديکال بر مدرنيسم حاکم بود . اين سياست نه تنها در زمينه مسايل زيباشناختي بلکه به عنوان جبهه پيشرو در اصلاحات اجتماعي نيز وجود داشت .
در طي دهه 60 ميلادي ،  ديدگاه مدرنيست ها به تحقق مي پيوست ، اما سرانجام نتوانست به موفقيت دست يابد . پروژه هاي خانه سازي مدرنيست ها که توسط دولتهاي ايده آل گرا اجرا شده بود ، به محله هاي کثيف و شلوغي در ارتفاع ، تبديل شده بود ، حتي نامتناسب تر از آنچه که قبلا موجود بود. آزادراه ها ، همسايگي ها را از بين بردند و نارضايتي هاي ساکنان محلي سبب شد که ساخت آزادراه هاي جديد در مراکز شهرها ناممکن گردد.
در دهه 70 ، مدرنيسم  غالب بود و البته  آزار دهنده . ساختمانهاي بلند مرتبه شيشه اي و فولادي بر فراز شهرها سربرآورده ، و آزادراه ها  حومه هاي شهرها را بريده بودند. منتقدين اجتماعي بر مدرنيسم حمله کردند که " ما در جامعه اي شکل يافته بر پايه تکنولوژي زندگي مي کنيم ، جامعه اي که افراد عادي در آن به واسطه عهده داري امور به دست برنامه ريزان ، در سطوح پايين قرار گرفته و تحت فشار هستند. " 
در طرفي ديگر دوست داران محيط زيست يک جنبش سياسي براي به کنترل در آوردن تکنولوژي هاي ويرانگر محيط به راه انداختند.
مدرنيسم از يک جنبش راديکال تغيير موضع داده و به وضع موجود نزديک تر شده بود ،چراکه جامعه ديگر تغيير کرده بود . مدرنيست ها جامعه سنتي اوايل قرن بيستم را با شعار فن آوري و پيشرفت مورد نقد خويش قرار مي دادند. اما نمي توانستند با آن کلام ،جامعه صنعتي و مدرن  زمان خود را نقد کنند .
در همين مدت ، مدرنيسم ديگر به پايان خود نزديک مي شد . چراکه ديگر ساختمانهاي بلندمرتبه شيشه اي و فولادي تازه و جذاب نبود ، برخي معماران راه جديدي را پيش گرفته و خود را پست مدرنيست خواندند و به جستجوي خلق فضاهاي ناب که  مي توانست مردم را حيرت زده کند ، پرداختند.
پست مدرنيست ها همانند مدرنيست هاي اوليه مي خواستند که پشرو و هدايتگر جامعه به سمت آينده باشند . اما  بيش از اين نمي توانند به آرمان گرايي اجتماعي مدرنيست هاي اوليه دست يابند ، چراکه ديگر در جامعه سنتي اي  که مدرنيست ها  با شعار پيشرفت سعي در تغييرش داشتند ، زندگي نمي کنند .
پست مدرنيست ها اصول زيباشناختي مدرنيست هاي اوليه را حفظ کرده اند  - از جمله مردود دانستن تزئينات تاريخي و جستجو براي طراحي هاي آينده نگر و بديع - اما اين موضوعات ديگرهيچ آرمان  اجتماعي را به تصوير نمي کشد . پست مدرنيست ها بعضي وقتها نيز سعي دارند که با اين ادعا که معماريشان قواعد مرسوم و رايج را نقض مي کند ، خود را راديکال نشان دهند ، اما در حقيقت آنها پرفسورهايي هستند که مخاطبانشان پرفسورهاي ديگرند . آنها برخلاف معماران مدرن اواسط قرن بيستم ، بخشي از يک جنبش عظيم  اصلاح گراي اجتماعي نيستند .

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1384ساعت توسط حامد امامی| |

 

008185.jpg

 

سه شعر از مجموعه  "از این اوستا " :

كتيبه

فتاده تخته سنگ آنسوي تر ، انگار كوهي بود
و ما اينسو نشسته ، خسته انبوهي
 زن و مرد و جوان و پير
 همه با يكديگر پيوسته ، ليك از پاي
و با زنجير
اگر دل مي كشيدت سوي دلخواهي
به سويش مي توانستي خزيدن ، ليك تا آنجا كه رخصت بود
 تا زنجير
 ندانستيم
ندايي بود در روياي خوف و خستگيهامان
 و يا آوايي از جايي ، كجا ؟ هرگز نپرسيديم
 چنين مي گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوي ، وز پيشينيان پيري
 بر او رازي نوشته است ، هركس طاق هر كس جفت
چنين مي گفت چندين بار
 صدا ، و آنگاه چون موجي كه بگريزد ز خود در خامشي مي خفت
 و ما چيزي نمي گفتيم
 و ما تا مدتي چيزي نمي گفتيم
پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي
گروهي شك و پرسش ايستاده بود
 و ديگر سيل و خستگي بود و فراموشي
و حتي در نگه مان نيز خاموشي
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبي كه لعنت از مهتاب مي باريد
و پاهامان ورم مي كرد و مي خاريد
 يكي از ما كه زنجيرش كمي سنگينتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را
 و نالان گفت :‌ بايد رفت
 و ما با خستگي گفتيم : لعنت بيش بادا گوشمان را چشممان را نيز
بايد رفت
 و رفتيم و خزان رفتيم تا جايي كه تخته سنگ آنجا بود
 يكي از ما كه زنجيرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 كسي راز مرا داند
 كه از اينرو به آنرويم بگرداند
و ما با لذتي اين راز غبارآلود را مثل دعايي زير لب تكرار مي كرديم
 و شب شط جليلي بود پر مهتاب
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
هلا ، يك ... دو ... سه .... ديگر پار
عرقريزان ، عزا ، دشنام ، گاهي گريه هم كرديم
هلا ، يك ، دو ، سه ، زينسان بارها بسيار
 چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
 و ما با آشناتر لذتي ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
يكي از ما كه زنجيرش سبكتر بود
 به جهد ما درودي گفت و بالا رفت
خط پوشيده را از خاك و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بي تاب
لبش را با زبان تر كرد ما نيز آنچنان كرديم
و ساكت ماند
 نگاهي كرد سوي ما و ساكت ماند
دوباره خواند ، خيره ماند ، پنداري زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپيداي دوري ، ما خروشيديم
 بخوان !‌ او همچنان خاموش
براي ما بخوان ! خيره به ما ساكت نگا مي كرد
 پس از لختي
در اثنايي كه زنجيرش صدا مي كرد
فرود آمد ، گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد
نشانديمش
بدست ما و دست خويش لعنت كرد
 چه خواندي ، هان ؟
 مكيد آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
كسي راز مرا داند
كه از اينرو به آرويم بگرداند
نشستيم
و به مهتاب و شب روشن نگه كرديم
و شب شط عليلي بود

 

صبح

چو مرغي زير باران راه گم كرده
گذشته از بيابان شبي چون خيمه ي دشمن
شبي را در بياباني - غريب اما - به سر برده
فتاده اينك آنجا روي لاشه ي جهد بي حاصل
همه چيز وهمه جا خسته و خيس است
چو دود روشني كز شعله ي شادي پيام آرد
سحر برخاست
غبار تيرگي مثل بخار آب
ز بشن دشت و در برخاست
سپهر افروخت با شرمي كه جاويد است و گاه آيد
برآمد عنكبوت زرد
و خيس خسته را پر چشم حسرت كرد
وزيد آنگاه و آب نور را با نور آب آميخت
نسيمي آنچنان آرام
كه مخمل را هم از خواب حريرينش نمي انگيخت
و روح صبح آنگه پيش چشم من برهنه شد به طنازي
و خود را از غبار حسرت و اندوه
در آيينه ي زلال جاودانه شست و شويي كرد
بزرگ و پاك شد و ان توري زربفت را پوشيد
و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
و آنگه طرف دامن تا كران بيكران گسترد
در اين صبح بزرگ شسته و پاك اهورايي
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد
نگهدار سپهر پير در بالا
بكرداري كه سوي شيب اين پايين نمي افتد
و از آن واژگون پرغژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد
نگدار زمين
چونين در اين پايين
بكرداري كه پايين تر نمي ليزد
ز بس با صد هزاران كوهميخش كرده اي ستوار
نه مي افتد نه مي خيزد
ز تو مي پرسم اي مزدااهورا ، اي اهورامزد
كه را اين صبح
خوش ست و خوب و فرخنده ؟
كه را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟
 بگو با من ، بگو ... با ... من
كه را گريه ؟
 كه را خنده ؟

 

و ندانستن

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
 اختران روشنتر از هر شب
 تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
 پرسنده : من شنيدستم
 تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
 چيست ؟
 وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
 هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت توسط حامد امامی| |
 

                              

                              

نام شعر : جان گرفته

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
ليك پندار تو بيهوده است:
پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
با خيالت مي دهم پيوند تصويري
كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
درد را با لذت آميزد،
در تپش هايت فرو ريزد.
نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بربسته بود.
چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
مي تراويد از تن من درد.
نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

 

نام شعر : دريا و مرد

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ...

 

نام شعر : مرگ رنگ

رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.

در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.

مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.

بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت توسط حامد امامی| |