شعر و داستان کوتاه
معشوقــه به سامان شد ، تا باد چنين بادا کفرش همه ايمان شد ، تا باد چنين بادا عيدآمد و عيــــــد آمد ، ياري که رميد آمد عيـدانــه فـــراوان شد ،تا باد چنين بادا « صداي پايش را مي شنوم ، بويش از سبزه گوشه اتاق به مشامم مي رسد. يک "سين" (سرما) رفت "هفت سين" چيده شد. باخطوط رنگي تخم مرغها ،گردش ماهي در تنگ آب، انعــــکاس نور در آيينه، آمدنش را جشن مي گيريم» فرارسيدن نوروز باستاني را به هــــمه دوستداران اصــالت و تمدن جاويد ايراني تبريک مي گوييم. آن وقتها که ریش نداشتم هفت صبح خوابهایم قند بود ، ریش که درآوردم ، مادرم قند شکسته خیرات کرد ، بچه که بودم موهایم خاکی می شد تنم را سرخ می کردند ، حالا خاک عالم را بر سرم بریزم ، هیچکس نمی فهمد ، شاید به خاطر رنگ موهایم ، فردا را که در تقویم می بینم ، قرمزی اش کورم می کند ، قرمز را که می بینم ، به یاد دکمه خاموش دستگاه می افتم، دکمه را که می زنم سوتهای گوشم برایم آهنگ می زنند ؛ فردا را که در تقویم می بینم ، قرمزی اش کورم می کند ، ماشین ریش تراشم را روشن می کنم ، ورودی : برق ۲۲۰ ولت، خروجی : یک خواب دوازده ساعته. فردا را که در تقویم می بینم، قرمزی اش کورم می کند، به یاد خطهای موازی توپ دولایه می افتم، آنوقتها که چشمهایم قرمز بود، از باخت قرمز ها. بچه های همسایه که ریش در می آورند، مادرانشان قند خیرات می کنند، و بچه های آنها که ریش در می آورند، حلوای مادرانشان را. شش روز سیاه منتظر قرمزی فردا بودم که کورم کند، ماشین ریش تراش را خاموش می کنم، سوتهای گوششم برایم آهنگ میزنند؛ 
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت
توسط حامد امامی| |
تقدیم به همه زحمتکشانی که پینه دستانشان روایتگر عشقشان است :
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت
توسط حامد امامی| |


