شعر و داستان کوتاه
صدای سوت خمپاره که کشیده شد تا سرخی خورشید در آنسوی شهر، پیرمرد قطره عرق روی پیشانی اش را پاک کرد و صدایش را برد بالا : به جای ضجه و زاری بلند شید کمک کنید. شب شد بابا جان. اگه این ها رو امروز خاک نکنید بو می گیرن ها جوان ها که آستین بالا زدند همه ی جنازه ها تا شب رفتند زیر خاک . فردا غروب پیرمرد کنار بیلش خوابیده بود روی زمین. جوانها و بقیه هم تا چشم کار می کرد زیر پارچه های سفید ردیف خوابیده بودند . صدای سوت خمپاره کش آمد. صدای بولدوزر بلند تر شد. صدای خمپاره افتاد . صدای ضجه ی زنها می رفت تا آن سوی دیوار فروریخته قبرستان... پشت تمام قابهای این اتاق یک مرد زانو در بغل گرفته و گونه اش ، سرخ ، تر می شود پشت این قاب ها دیوار ورم کرده و میخ ، تا آهن ، تا بتون تا استخوان ... لیوان چای را سر می کشم بی قند ، داغ ، تب دار تقویم روی دیوار هنوز روی خرمشهر مانده است روی دستهایی که به آسمان است روی « ... خدا ازاد کرد» روی خرداد ! ... و آن سو ایران بر تخت جمشید ماسیده است و پشت شیشه ای لک دار ستون به ستون و پله به پله از خورشید پایین می آید تا کلید شب خواب و آن سوتر و ان یکاد با نستعلیقی شکسته تر در سیاهی پیچک ها تاب می خورد می چرخد می پیچد اتاق دور سرم و طعم آشپزخانه در اتاق و تلخی در گلویم و استکان لب پر می شود و مرغابی های زیر ساعت در بوی پیاز داغ تا کنار پنجره پرواز می کنند لبخند پیرمرد باز می شود پشت شیشه ای مواج پایین تر از کلماتی پرزدار در قاب چوبی موریانه خورده ... پشت این دیوار ، دیوار است پشت آن دیوار ، دیوار پشت دیوار، دیوار دیوار دیوار ... و پشت تمام قابهای این سوی دیوار یک مرد زانو در بغل پیشانی اش شکسته تر می شود تقویم اما ورق نمی خورد استکان دوباره پر می شود... صبح که پدرهایمان سر کار می رفتند بوسه ای بر پیشانی هایمان روانه می کردند. بعد از آن ، همه دیگر به راحتی احساسش می کردیم. آرام می آمد پایین و با نوک پنجه های پایش عرض پشت بام خانه ما را طی می کرد. از خانه ما تا خانه محمد. از خانه محمد تا خانه مهدی. از خانه مهدی تا خانه حسین. از آنجا آرام آرام همه خانه های شهر را زیر قدمهایش می گرفت. حالا سالهاست که آسمان شهر ابری است و خورشید بر سقف خانه هایمان راه نمی رود. و پدرانمان هنوز از سر کار بر نگشته اند. سالهاست که خانه ما ، خانه محمد ، خانه مهدی ، خانه حسین و خانه همه ی مردم شهر در سایه ای ابدی فرو رفته است. سمت خورشید فراموشمان شده است... پلنگ ازصخره ها گذشت وخود را کشان کشان به قله کوه رساند.ردی ازخون از دامنه تا قله ،روی سنگها جامانده بود.روی قله ایستاد.نگاهش را به سختی به سمت آسمان کشید.ماه،کامل بود.گردوروشن،نزدیک و گرم.به او لبخند می زد.پلنگ اما بغضی داشت که می خواست رهایش کند.برلبه پرتگاهی ایستاد.پوزه اش را به سمت قرص ماه کشید.چشمهایش را بست.بوی باروت هنوزدر فضا مانده بود.قدم پیش گذاشت وبه سمت ماه خودش را پرتاب کرد. هر چه می گفت به خرجش نمی رفت . اصلا انگار زبان هم را نمی فهمیدند . از اولین روزی که با هم ازدواج کرده بودند ، نه زنش زبان او را می فهمید و نه او چیزی به خرجش می رفت . یک کامیون بزرگ جلویشان بود و راهشان را بسته بود. دسته چراغ را کشید و نور بالا داد. خیلی سریع تر از آنکه فکر کند ، کامیون کشید کنار. آرام از بغلش رد شد و به نشان تشکر دو بوق کوتاه زد. جلو که زد ، راننده کامیون نور بالا داد. او هم راهنما را اول به راست و بعد به چپ زد. در تاریکی شب ماشینهای جاده همینطور با هم حرف می زدند. صدای زنش بالاتر می رفت. آنها اصلا زبان همدیگر را نمی فهمیدند.
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت
توسط حامد امامی| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
توسط حامد امامی| |

