تبليغاتX
در هم و برهم
در هم و برهم

شعر و داستان کوتاه

وظیفه دارم عقیده خودم را در این روها و در مورد موضوع جاری (انتخابات) اعلام کنم:

من

با حفظ احترام به همه ی کاندیداها

به دلیل منش اصیل ایرانی ، اخلاق مداری ، فهم بالا از واژه فرهنگ و هنر ، متانت و وزن شخصیتی، پایبندی به جایگاه زن و نظام خانواده، عدم شتابزدگی و روحیه پرخاش ، بیست سال زندگی در لایه های پایین جامعه در میان عوام  ، توانایی در تغییر ادبیات نظامی و تهاجمی ،

و به دلیل تمام زخم هایی که در سالهای اخیر  بر پیکر هنر و فرهنگ ایران  وارد شده است،

با امیدی به فردایی بهتر،از

مهندس میر حسین موسوی

حمایت می کنم.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت توسط حامد امامی| |
 

هر چه می گفت به خرجش نمی رفت . اصلا انگار زبان هم را نمی فهمیدند . از اولین روزی که با هم ازدواج کرده بودند ، نه زنش زبان او را می فهمید و نه او چیزی به خرجش می رفت . یک کامیون بزرگ  جلویشان بود و راهشان را بسته بود. دسته چراغ را کشید و نور بالا داد. خیلی سریع تر از آنکه فکر کند ، کامیون کشید کنار. آرام از بغلش رد شد و به نشان تشکر دو بوق کوتاه زد. جلو که زد ،  راننده کامیون نور بالا داد. او هم راهنما را اول به راست و بعد به چپ زد. در تاریکی شب ماشینهای جاده همینطور با هم حرف می زدند.

صدای زنش بالاتر می رفت. آنها اصلا زبان همدیگر را نمی فهمیدند.    

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت توسط حامد امامی| |

 

یک سال دیگر را دور هم تحویل می کنیم

 

عیدتان مبارک

 

نشسته بود. ساکت و سنگین. درست همینجا که تو نشسته ای. روی صندلی. جلوی کامپیوتر. من پای تلویزیون بودم. هی نگاه به ساعتم می کردم. داشت سال تحویل می شد. به من نگاه نمی کرد. می گفتم: بس کن دیگه بیا پای هفت سین. الان تحویل می شه ها ، اون وقت تا اخر سال پای کامپیوتری. سر تکان داد. یعنی الان می آم. چیک چیک ماوس با تیک تیک ساعت قاطی شده بود که ماهی داخل تنگ چرخی زد و سیب از این رو به آن رو شد. بلند شدم. آمدم همینجا بالای سرش ایستادم. گفتم: عیدت مبارک . سرش را تکان داد، یعنی سال نو مبارک. دیدم دارد در گوگل دنبال تصویر نوروز می گردد. یک ستاره هشت پر پیدا  کرده بود که یک پرنده گوشه اش داشت آواز سر می داد. آورد گذاشت این بالا و زیرش نوشت، "یک سال دیگر را دور هم تحویل می کنیم، عیدتان مبارک" سری تکان داد، یعنی خوبه؟ شانه اش را فشردم. یعنی: عالیه... 

 

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت توسط حامد امامی| |
 

دخترک دنبال مادرش می گشت. تکه گچی دستش بود و همین طور که می رفت ، روی دیوار پیاده رو خط می کشید. شهر پر سر و صدا تر می شد . پیاده رو ها شلوغ تر و آسمان سیاه تر . خط سفید روی دیوارهای شهر روز به روز بالاتر می رفت.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت توسط حامد امامی| |
 

مانند هر روز می ایستم و به دور دست خیره می مانم. مینی بوس از آخرین نقطه ی جاده ظاهر می شود . آرام در پیچ های آن تاب می خورد و ازتپه پایین می آید و به من نزدیک می شود. دوباره فکر کردم از مینی بوس که پیاده شود نگاهی به اطرافش می اندازد و یکراست می آید سمت من. در همان نگاه اول از لابه لای چین و چروک صورتش و گرد پیری که بر موهایش نشسته ، می شناسمش. ساک دستی اش را در دستهایش جابه جا می کند و می پرسد اینجا کجاست ؟ چیزی نمی گویم و سرم را می اندازم پایین. همیشه از این لحظه می ترسیدم . آقا ببخشید ، اینجا کجاست ؟ زیر چشمی که نگاهش می کنم با عکسش تفاوت زیادی ندارد ولی هنوز ته چهره اش دست نخورده مانده است. سرم را که بالا می گیرم ، قطره ای کنج چشمش جمع می شود. انگار که مرا شناخته باشد، ساکش را رها می کند  و آرام آغوشش را باز می کند. در آغوشش جای می گیرم. گرمای آغوش مادر را دارد. مینی بوس هنوز پیچ می خورد و نزدیک می شود. دستی به موهایم می کشم و لباسم را مرتب می کنم...انگشت سبابه ی دست راستم را به شست چپم و انگشت سبابه ی دست چپم را به شست دست راستم می چسبانم و قابی درست می کنم  تا درست بگیرم جلوی آن یکی چشمم که هنوز نبسته امش. درون قاب ،مینی بوس در جاده پیچ می خورد و نزدیک می شود.سرما کمی قاب را می لرزاند. آنقدر که گاهی درخت کاج را می بینم و گاهی نمی بینم. مینی بوس نزدیکم می ایستد و با صدای ترمز دستی اش در باز می شود و همه یک به یک پیاده می شوند. قاب عجیب تکان می خورد. آخرین نفر هم پیاده می شود و از کادر خارج می شود. دستهایم را باز می کنم تا مطمئن شوم او نیامده است. مطمئن می شوم که امروز هم او نیامده است. دستهای بی حسم را داخل جیبم که می کنم سرما به ران پایم می رسد. تصاویر بیرون کادر را دوست ندارم. فردا زودتر می آیم سر جاده ...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت توسط حامد امامی| |